ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

422

قصص الانبياء ( فارسى )

قصّه بگفت . رسول دعا كرد و گفت : اللّهم اجعل ابو بكر معى فى الجنّة فى درجة واحدة . و خداى تعالى دو كبوتر را بفرستاد تا بيامد [ ند ] و بر در غار خايه بنهادند ، و عنكبوت را ] a 702 [ بفرستاد ، تا بيامدند و بدر غار بتنيدند . چون كافران بدر غار رسيدند و آنچنان بديدند گفتند اگر اينجا بودى بر در غار كبوتر خايه نكرد [ ند ] ى و عنكبوت نتنيدندى . جمله خايب و خاسر بازگشتند . و رسول سه روز در آن غار بود و اسما بشب ايشان را طعامك مىآورد . پس از سه روز رسول و ابو بكر روى بمدينه نهادند . ابو جهل را خبر كردند كه محمّد بمدينه رفت . ابو جهل سراقه بن جعشم را بخواند و صد اشتر او را بپذيرفت ، و از پس رسول بفرستاد . چون نزديك رسيد ، ابو بكر نگاه كرد نشان گرد بديد . رسول را آگاه كرد . رسول گفت شك نكنم كه سراقه است . دعا كرد كه يا رب شرّ او از ما كفايت كن . جبريل عليه السّلام آمد و گفت يا محمّد خدايت درود مىدهد و مىفرمايد كه زمين را به حكم تو كردم . چون سراقه نزديك رسيد رسول گفت ، يا ارض خذيه . زمين پاى اسبش فرو گرفت . سراقه گفت يا محمّد دعا كن تا خداى تعالى مرا راحت دهد تا باز گردم ، كه پذيرفتم كه با تو بدى نكنم . رسول دعا كرد پاى اسبش گشاده كرد . بار ديگر قصد رسول كرد ، رسول گفت ، يا ارض خذيه . زمين تا بزانوى اسبش فرو گرفت . سراقه گفت يا محمّد توبه كردم ، همچنين تا سه بار ، بار سوم توبه كرد از دل . رسول عليه السّلام دعا كرد پاى اسبش گشاده شد . سراقه بازگشت ، و رسول عليه السّلم بمدينه رفت . خبر بمدينه رسيد خرد و بزرگ جمله اهل مدينه بيرون آمدند و رسول را ] b 702 [ بمدينه باز آوردند و زنان دف مىزدند و مىگفتند :