ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
22
قصص الانبياء ( فارسى )
به پيغامبر تا بموسى رسيد « 1 » عليه السّلام و معجزهء او شد . و ديگر آن نگين كه سليمان را بود عليه السلام . قصّه چنان بود كه چون تاج و حلّه ازيشان برفت حوّا آن را به دهان درافكند ، گفت بارى با من از بهشت نشانى بود ، با وى بماند . خداى تعالى حكم كرده بود كه آن بسليمان رسد عليه السّلام ، و حجّت و معجزه و برهان او گردد . و ديگر آن سنگ كه بخانهء كعبه است كه چون جنبندگان بهشت قصد او كردند « 2 » آن سنگ برداشت و گوهر بود به دنيا با خويشتن آورد . حق تعالى آن سنگ را خاص كرد براى محمّد مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم ، و در آن سنگ قباله و عهديست ميان بندگان و خداى تعالى . و چهارم دو برگ انجير بود كه چون آدم از حلّه جدا ماند دو برگ انجير كنده بود و خويشتن بپوشيد و حوا نيز دو برگ انجير بكنده بود ، چون به دنيا آمدند از آن دو برگ يكى « 3 » آهو بخورد تا روز قيامت ازو مشك همى آيد ، و يكى « 3 » گاو بخورد تا قيامت عنبر همى دهد . و آن دو برگ كه با حوّا بود يكى كرم بخورد تا قيامت ] a 01 [ ابريشم همىدهد و آن يك ديگر « 4 » نحل بخورد تا قيامت عسل همىدهد تا خلق بدانند كه نعمت بهشت چونست . آنگاه آدم بمكّه آمد و جبريل با وى « 5 » ، هر كجا ايشان قدم بنهادند شهرى گشت و آبادانى « 6 » تا بموقف رسيدند ، و آدم حوّا را همى طلب مىكرد . پس حق تعالى حوّا را الهام داد « 7 » تا بكوه بموقف برآمد ، و آدم او را بيافت ، و هر دو از محنت دنيا و باد و آفتاب و هواى دنيا سوخته بودند كه يكديگر را نشناختند ، تا جبريل آدم را عليهما السلام خبر كرد كه اينك حوّا . آدم او را بشناخت و از بهر آنست كه
--> ( 1 ) - تا بوقت موسى ( 2 ) - با وى قصد كردند ( 3 ) - بكش ( 4 ) - و ديگرش را ( 5 ) - با هم ( 6 ) - و آبادانى پيدا شد ( 7 ) - الهام كرد