ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
403
قصص الانبياء ( فارسى )
مادرش گرد آمدند و گفتند كه نه پسر را قربان كردى ما نگذاريم كه اين را قربان كنى . عبد المطّلب بدان درماند . او را دوستى بود از جملهء علما ، بنزديك او آمد و او را از آن حال بگفت . او گفت برو و عبد اللّه را برده اشتر قرعه زن اگر قرعه بر اشتران آيد قربان كن ، و عبد اللّه را بازدار . همچنان كرد . قرعه بر عبد اللّه آمد زيادت مىكرد تا بپانصد اشتر . آنگاه قرعه بر اشتران آمد . اشترانرا قربان كرد و عبد اللّه را بازداشت ، و آن از بركت نور مصطفى صلّى اللّه عليه بود كه در پيشانى او بود . قصهء نود و پنجم مصطفى ] a 691 [ صلوات اللّه عليه مصطفى را عليه السّلام پرسيدند كه تو كى پيغامبر بودى ؟ گفت آنگاه كه آدم ميان خون و گوشت بود . و بروايت ديگر آمده است كه آنگاه كه آدم ميان روح و جسد بود . و چون خداى تعالى آدم را بيافريد نور مصطفى در پيشانى او پديد آمد . آنگاه آن نور پشت به پشت مىآمد تا به پشت عبد اللّه رسيد و از پشت عبد اللّه برحم ايمنه « 1 » رسيد . و چنين گويند كه چون رسول عليه السّلام از مادر بزاد پدرش بمرد و مادرش پس از آن بهفت روز بمرد . و در حكايت آمده است كه ايمنه گفت كه چون محمد از من جدا شد بنزديك من كس نبود و چراغ نبود ، خانه روشن شد و خانه از بوى مشك پر شد و بانگ فريشتگان مىشنيدم ، و چون از من جدا شد خداى را سجده كرد ، و نگاه كردم ميان دو كتف او نبشته بود كه لا اللّه الا اللّه محمّد رسول اللّه . و چون رسول از مادر بزاد آتشكدهاى پارس كه دو هزار سال بود كه
--> ( 1 ) - ايمنه . ( نا ) - و در تواريخ معتبر : آمنه .