ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

393

قصص الانبياء ( فارسى )

تعالى باز او را زنده مىكرد بقدرت خويش . بار ششم بيامد و گفت اى ملك تو مرا نتوانى كشتن مگر آنچه من گويم بكنى . ملك گفت چه كنم ؟ گفت مرا بر در اين بت‌خانه بردار كن و بگوى تا جمله تير به من اندازند و گويند آمنّا برب الغلام . تا چنان كردند . آن پير جادو بيامد و گفت اين مگوئيد كه دين خويش بگذاشتيد . ايشان بدانستند كه غلام حيله كرد تا ايشان ايمان آورند . بيشتر ايشان برگشتند و بوحدانيت بارى تعالى مقر آمدند . پس ملك بفرمود تا كندهء بكندند و پر از آتش كردند و گفت هركه ازين گفتار ] b 091 [ باز نگردد او را در آتش اندازم ، و خلقى بسيار در آن آتش هلاك كردند . آنگاه خداى تعالى فرمان داد تا آتشى از آن كنده برآمد تا آن ملك را با آن همه قوم او بسوخت . و چنين گويند كه بوقت عمر رضى اللّه عنه سيلى عظيم بيامد بدان ناحيت و آن زمين را ببريد « 1 » آن جوان را يافتند با جامه و دستارى تباه ناشده . عمر را رضى اللّه عنه از آن حال خبر كردند كه چنين جوانى يافتيم . فرمود كه همچنان بگذاريد او را كه او آن جوانست كه [ بر در ] بت‌خانه بر دار كردند . قصهء هشتاد و نهم عبادة « 2 » الاصنام چنين گويند كه ابتداى بت پرستيدن آن بود كه ادريس را عليه السّلام شاگردى بود كه او را عزيز داشتى . چون ادريس را باسمان بردند آن شاگرد سخت اندوهگين شد از غيبت ادريس . ابليس عليه اللعنه بر صورة پيرى پيش او آمد و گفت من ترا چيزى آموزم كه دلت ساكن بود . گفت چه كنم ؟ گفت صورتى بساز بر مانند ادريس . بفرمان ابليس صورتى بساخت و او را به نظر آن تسلى

--> ( 1 ) - ببرد . ( ن ) ( 2 ) - عبدة