ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

379

قصص الانبياء ( فارسى )

بازآمد و ملك الموت پيش عيسى حاضر بود . چون عيسى گازر را بسلامت بديد گفت يا عزرايل نه تو گفتى كه اين مرد تا شبانگاه نزيد اينك بسلامت باز آمد ] b 281 [ . ملك الموت گفت آرى بسبب صدقهء كه باخلاص بداد خداى عزّ و جلّ سى سال در عمرش بيفزود . عيسى گازر را بخواند و گفت امروز چه طاعت كردهء ؟ گازر گفت سه نان داشتم وجه قوت امروزينه ، بدرويشان و محتاجان دادم ، و خود روزه داشتم . ملك الموت گفت يا عيسى كرباس كه در پشت دارد بگو تا فرونهد و باز كند . چون كرباس را فرونهاد و باز كردند مارى ديدند بزرگ كه از ميان كرباس بيرون آمد قفلى بر دهانش نهاده . و پيغامبر ما صلى اللّه عليه و سلّم ازينجا گفت : الصدقة ترّد « 1 » البلاء . و در حكايت آمده است كه روزى عيسى عليه السّلام با قومى از ياران و بيماران به جائى مىرفت آن بيماران گرسنه شدند ، بيامدند بنزديك حواريان و گفتند ما چيزى خوردنى بايد كه بخواريم كه ما ضعيفيم نمىتوانيم رفتن . حواريان بيامدند و پيغام بگزاردند . عيسى گفت از شما با كس خوردنى هست ؟ يارى بود عيسى را نامش شمعون ؟ گفت يا نبىّ اللّه با من هفت كليچه است . گفت بياور . بياورد . عيسى عليه السلام مىشكست و بياران مىداد و پيش ايشان مىنهاد . هفتصد تن از آن بخواردند و كلبيچه هفت بيش نبود خداى تعالى بركت داد تا همه سير شدند و انبانها پر كردند . چون به شهر رسيدند گروهى ظن بردند و گفتند هفتصد تن از هفت كليچه سير شدند و برگرفتند ، اين جادوى بود كه عيسى كرد . چون اين سخن بگفتند در حال مسخ شدند و بسه روز همه بمردند . و گويند كه بار ديگر در بيابان افتادند و توشه نداشتند بنزديك حواريان آمدند . و گفتند . شما با عيسى بگوييد تا دعا كند و از خداى ] a 381 [ تعالى طعام

--> ( 1 ) - رد