ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
377
قصص الانبياء ( فارسى )
و بحكايت آمده است كه روزى عيسى عليه السلام بجايى مىگذشت روباهى ديد كه از سوراخى بيرون آمد و باز در سوراخ رفت . عيسى گفت روباه را جايست و عيسى را نه . چون قوم او آن سخن بشنيدند گفتند يا نبى اللّه اگر خواهى تا ترا خانهء برآريم تا در آنجا آرام گيرى . عيسى گفت مرا مال نيست . گفتند ما با مال خويش برآريم . گفت شما مال گرد كنيد تا شما را بگويم كجا برآريد . ديگر روز مال بياوردند و پيش او بنهادند او بيرون آمد بكرانهء دريا ، بموج گاهى . گفت مرا اينجا خانهء بنا كنيد ، گفتند يا نبىّ اللّه بر گذر موج خانهء چگونه بنا توان كرد ، عيسى گفت اين دنيا همچون اين موجگاهست كه ] b 181 [ فانى است ، و زود بگذرد ، باقى آن جهانست ، خانه و آرامگاه بدان جهان بايد ساختن . و بحكايت آمده است كه حق تعالى بوى وحى كرد كه شكر اين نعمتها را كه با تو كردهام از پوشيدن مويينه و از خوردن نان جوين كه چون شب بخورى بامداد را بازنگيرى ، و چون بامداد بخورى شب را بازنگيرى ، و اين بزرگ نعمتى [ است ] از من بر تو . و بحكايت آمده است كه بروزگار عيسى عليه السّلام زنى بود نيكوكار ، روزى نان مىپخت ، وقت نماز شد ، شغل بجاى ماند و به نماز مشغول شد . كودكى داشت در تنور افتاد . چون زن از نماز فارغ شد ، فرزند طلب كرد ، نديد . چون نگاه كرد كودك را ديد كه در ميان آتش بازى مىكرد بىآفت . شوهرش ازين حال عيسى را خبر كرد . عيسى گفت طاعتيست ميان او و حق تعالى پسنديده كه اين كرامت يافت . چون از زن بپرسيدند ، گفت ، چهار خصلت نگاه ميدارم : يكى آنكه هر نعمتى كه به من رسد شكر آن در وقت بگزارم ، و هر بلايى به من رسد صبر كنم و ننالم ، و آنچه بدهد خرسند باشم و زيادت طلب