ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

334

قصص الانبياء ( فارسى )

بسيار بود . گويند سه هزار سال بزيست . و بعضى گويند هزار و پانصد سال بزيست . گويند بنده بود پس آزاد كرده بودندش ، و خداى تعالى او را حكمت داد . و چنين گويند كه خداى تعالى او را مخيّر كرد ميان نبوّت و حكمت ، و آن آن بود كه خداى تعالى دو فريشته را بفرستاد بوى ، ] a 851 [ بيامدند ، و گفتند خداى تعالى مىگويد ترا مخيّر كردم ميان حكمت و نبوّت ، هر كدام كه خواهى اختيار كن . لقمان گفت حكمت اختيار كردم ، چرا اگر سزاى نبوّت بودمى بىاختيار من ارزانى فرمودى . آنگاه خدايش حكمت داد ، و حكمت گفتن گرفت تا نامش منتشر شد ، و از حكمت او همه جهان پر شد . در خبر است كه روزى لقمان نشسته بود و مردمان گرد او درآمده بودند و او حكمت مىگفت . مردى از بزرگان بنى اسرايل آنجا بگذشت . او را بديد . پس او درآمد « 1 » و نرمك او را گفت نه تو لقمانى . گفت بلى . گفت اين بچه يافتى ؟ گفت براستى « 2 » گفتن حديث ، و گزاردن امانت ، و بجاى نامدن آنچه مرا به كار نبود . و در حكايت و اخبار آمده است كه لقمان مردمان را درم وام دادى و جك و قباله نكردى . روزى مردى بنزديك او آمد كه مرا هزار درم وام ده ، و در دلش آن بود كه باز ندهد . بستد و برفت . و در راه از او مرغى بربود و بپريد و بخانهء لقمان آورد و بيفكند . لقمان كيسهء خود را برداشت . مرد بازگشت و هزار درم ديگر خواست ، و نيّتش همان بود كه باز ندهد . درم ستد و برفت ، در راه بآبى رسيد پايش بلغزيد و كيسه به آب فروشد . آب كيسه را بخانهء لقمان آورد كه گذر آب بر در خانهء لقمان بود . لقمان كيسه را بديد بشناخت و برگرفت .

--> ( 1 ) - پس درآمد . ( ظاهرا « او » زايدست ) ( 2 ) - براست