ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

330

قصص الانبياء ( فارسى )

همه بميرند . و در خبر است كه هر روز صد هزاران هزاران بنزديك آن سد بيايند و بيكجاى بيستند و به زبان مىليسند كه آهن « 1 » ندارند . چون آفتاب فرو شود آن را چون پوست خايهء مرغ تنك كرده باشند و با يكديگر گويند فردا بيائيم و آن سدّ را بشكنيم و بيرون رويم و ان شاء اللّه نگويند كه ندانند . چون بامداد باز آيند سدّ را يابند چنان كه بوده بود ، و هر روزى كار ايشان اينست . چون وقت بيرون آمدن ايشان باشد از ميان ايشان يكى مسلمان آيد و از فرزندان ايشان بود . چون بزرگ شود بامداد بيايد و گويد بسم اللّه و ليسيدن گيرد ، چون شبانگاه شود گويند فردا بيائيم و بشكنيم و بيرون شويم اين مسلمان گويد ان شاء اللّه ، و باز گردند ، و ديگر روز باز آيند و آن سد را بشكنند و بيرون آيند . و گويند اين سدّ بدرازى ] b 651 [ سه فرسنگ بود و پهنا يك فرسنگ . و قال آخر ، پهنا يك فرسنگ بود و درازا يك فرسنگ . و چنين گويند كه چون ايشان بيرون آيند مقدمهء ايشان بشام بود و ميانهء ايشان باصفهان . چون ذو القرنين از آنجا برفت و روى بمشرق نهاد . چون يك چند برآمد علما را گرد كرد ، و گفت شما در هيچ كتاب حيلهء زندگانى يافته‌ايد ؟ جوانى گفت يافته‌ايم . در وصيت‌نامهء آدم عليه السّلام كه مر خداى تعالى را چشمهء است از پس كوه قاف بتاريكى اندر . آن چشمه سپيدتر است از شير ، و شيرين‌ترست از انگبين . هركه از آن آب يك شربت بخوارد تا آنگاه كه از خداى تعالى مرگ نخواهد ، نميرد . ذو القرنين قصد رفتن كرد و گفت بعضى از شما با من بياييد . پس پرسيد كه كدام ستورست زيرك . گفتند ماديان كه نازاده بود . شش هزار

--> ( 1 ) - آلت