ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
13
قصص الانبياء ( فارسى )
پس چون حوا را بيافريد ، آدم گفت اى بار خدايا اين چيست ؟ گفت اين جفت تو است تا با او آرام گيرى . پس آدم دوستش گرفت و حوا سخت نيكوروى بود ، چنان كه در خبر آمده است كه حق تعالى نيكوى و جمال ميان او و آدميان صد جزو آفريده بود ، نود و نه جزو حوا را داده بود و يكى مر همهء خلق را . چون ببهشت در آمد همهء اهل بهشت تعجب كردند ، و آدم بهيچكس راضى نشد از اهل بهشت مگر بوى . و چون نعمت بهشت بخوردند نيكوتر شدند تا آنوقت كه از آن درخت بخوردند بوسوسهء ابليس لعنه اللّه . قصهء پنجم آمدن ابليس پيش آدم عليه السلام چون ابليس سجده نكرد مر آدم را ، ملك تعالى گفت برو ، راندهء و درماندهء از رحمت من . ابليس گفت اى بار خدايا تو گفتهء كه من كردار هيچكس ضايع نكنم مرا درين درگاه خدمت بسيار است . ملك تعالى گفت چه خواهى ؟ گفت انتظار خواهم تا روز قيامت ، و نيز آن خواهم كه مرا دست دهى بر آدميان تا همه را بفريبم و بدوزخ برم با خويشتن . چنان كه حق تعالى خبر داده است : فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ « 1 » . گفت اكنون كه مرا از بهر آدم براندى مرا بريشان دست ده تا بر راه ايشان نشينم و راه راست بر ايشان كژ كنم . قوله تعالى : لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ « 2 » . ملك تعالى گفت ، دادم ، و بگذاشتم تا قيامت مگر بر آنان كه خاص منند كه نگاه دار ايشان منم . چنان كه گفت : لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ « 3 » ترا بر بندگان خاص من دست نيست . و در مناظرهء ابليس بسيار نكتها است . ] a 6 [ و باخبار آمده است كه چون
--> ( 1 ) - ص 28 ( 2 ) - الاعراف 16 ( 3 ) - الحجر 42