ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
327
قصص الانبياء ( فارسى )
پرسيدند از آنچه مىكردند « 1 » . ذو القرنين گفت من بنزديك او خمبرهء روغن گاو فرستادم . حكمت آن بود كه مردى آمدى بنزديك شما پر از علم و حكمت . وى سوزنها در روغن در زد و بازفرستاد ، معنى آن بود كه اين علم كه تو دعوى مىكنى نزديك ما نيز هست زيادت از آن . من آن سوزنها را تابهء سياه زدم . حكمت آن بود كه گفتم آن علم شما تاريك و سياهست به كار نيايد . او آن تابه را روشن كرد و بازفرستاد . گفت نه چنانست كه شما مىگوئيد كه علم روشن است چون اين آينه . گويند روزى ذو القرنين بمستراح درآمد صورتيش پيش آمد . ذو القرنين ازو بترسيد چنان كه رويش زرد شد و بيرون آمد . آن رسول او را بديد گفت ترا چه رسيد . ذو القرنين حال بگفت . رسول گفت دارو بياريد تا من علاج آن بكنم . آنچه خواست بياوردند او چيزى بساخت . چون ذو القرنين بار ديگر بمستراح در شد همان صورت را ديد كه گفت من رفتم و ترا بجاى ماندم . چون بيرون آمد رسول او را گفت چه ديدى . ذو القرنين گفت چنين بود . و گفت رفتم و ترا بجاى ماندم . رسول گفت دريغا اگر او را درنگ بودى چندانكه اين دارو او را بساختمى آن صورت ناچيز شدى و هلاك شدى چه او كاهن بود . چون آن صورت برفت ذو القرنين آن رسول را بنواخت و بنزديك ملك هند بازفرستاد . و از آنجا روى بمشرق نهاد تا رسيد آنجا كه آفتاب برآيد . قومى را بديد ليس لهم بيوت و لا حيطان و لا ثياب ] b 451 [ يسترون بها عن الشمس ، كه هيچ چيز نبودشان كه خويش بدان بپوشانيدندى نه خانه و نه ديوار و نه جامه ، در ميان ريگ و بيابان ، نه نبات و نه كشت و نه طعام . قوت از شهرهاى ديگر مىآوردند
--> ( 1 ) - كسهاى ذو القرنين پرسيدند كه اين چه حكمت است مىكنيد