ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
317
قصص الانبياء ( فارسى )
و چنين گويند كه هرگز يحيى كس را بنام كسى ديگر نخواندى ، و هرگز كس ازو چيزى نخواستى كه نكرد . گفتى سپاس دارم در طاعت حق تعالى زيرا كه گفت : وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا « 1 » . و بقصّه چنين آمده است كه آن روز كه يحيى عليه السّلام از مادر جدا شد فريشتگان آسمان دستورى خواستند از حق تعالى سلام رسانيدن . دستورى داد . بيامدند ، و بر سر بالين او ايستادند و مىگفتند سلام حق بر تو باد ، زيرا كه گفت : وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ . « 2 » آيه . و همچنين روز مرگش بيامدند و بر سر بالين او مىگفتند كه سلام حق بر تو باد . و بقصّها چنين آمده است كه بطرفة العين از عبادت خالى نبودى ، هميشه پدر و مادرش خواستندى كه يك ساعت آرام گيرد ، تا روزى زكريّا گفت الهى مرا آرزوست كه اين فرزند من يك ساعت آرام گيرد . وحى آمد كه يا زكريّا آرام او با ماست نه با شما . بقصّه چنين آمده است كه زكريّا عليه السّلام چون مجلس داشتى بنى اسرايل همه حاضر بودندى ، و گويند يحيى عليه السّلم به چهار سالگى بمجلس آمدن گرفت . زكريّا همه رجا مىگفتى ، هرگز يحيى از مجلس خالى « 3 » نبودى و بجدّ بمجلس بنشستى . تا روزى بنى اسرايل گفتندى زكريّا را ، يا نبى اللّه ، ديرگاه است تا ما را از خوف و ذكر دوزخ چيزى نگفتهء ، ما را آرزوست تا بگوى تا خوف بر دل ما چيره شود . ] a 051 [ زكريّا گفت اى بنى اسرايل شما مىدانيد كه من اين فرزند را بدعا خواستهام ، و من او را دوست مىدارم و خوف برو غالب است كه يك ساعت از گريستن نياسايد . مىترسم كه من ذكر دوزخ گويم ،
--> ( 1 ) - مريم 14 ( 2 ) - مريم 15 ( 3 ) - غايب