ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
305
قصص الانبياء ( فارسى )
چون كارها بر وى راست شد و بلقيس حلال او شد ، او مشغول گشت بزنان تا سبب گشت تا چهل روز از مملكت جدا ماند . بقصّهها آمده است كه سبب راندن مملكت سليمان عليه السلام از خاتم بود . حق تعالى همه چيزها را مسخر او گردانيده بود بسبب آن نامها بود كه بر وى بود ، و سليمان آن را حرمت داشتى و بزرگ داشتى . هرگاه كه بطهارتگاه رفتى آن را از انگشت بيرون كردى و بخادم امين دادى . روزى آن خادم بوقت طهارت غايب بود . گويند ديوى بر صورت آن خادم بيامد و انگشترى بستد و با انگشت خويش دركرد ، و بيامد و بر تخت بنشست . خلق پنداشت كه وى سليمانست او را مطيع گشتند . چون سليمان از طهارتگاه آمد انگشترى طلب كرد ، نيافت ، متحيّر شد ، نزديك آمد ديد ديو را بر تخت نشسته ، و خلق او را مطيع گشته ، نتوانست گفتن كه من سليمانم كه بزدنديش « 1 » . كارش تنگ شد ، بيرون آمد از شهر ، بكرانهء دريا آمد « 2 » و مزدورى صيّادان گرفت . هر روز به نيم درم سيم كه بستدى و يك ماهى ، بدين سختى روزگار ميگذاشت و از كار خود تعجب مانده چون چهل روز برآمد مدت بلاش بسر آمد ، و گفتوگوى در ميان خلق درافتاد . ديو از آن بترسيد . آصف گفت از گفتار اين لذت نمىآيد چنان كه پيش ازين مىآمدى ، و سخن ] a 441 [ اين مانندهء سخن سليمان نيست . زنان گفتند اين آمدوشد سليمان نيست بما . و اين سخن درست نيست . اين سخن در ميان بنى اسرايل افتاد . ديو بترسيد ، بگريخت و انگشترى را به دريا انداخت . حق تعالى سبب كرد تا انگشترى ماهى بگرفت و فرو برد . آنگاه بدام درافتاد . قضا را آن ماهى سليمان را دادند . چون سليمان شكم ماهى را بشكافت انگشترى خود
--> ( 1 ) - كه مىزدندش . ( 2 ) - رفت .