ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
301
قصص الانبياء ( فارسى )
نداده است ؟ وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ « 1 » . گفت پيش از آنكه تو گويى من نيز دانستهام كه مرا خداوندى است بزرگ ، من خود به دو بگرويدهام . ديگر معنى آنست كه گفتند تخت تو كجاست . قالت كانّه هو ؛ گفت بر جاى خويش است . سليمان بفرمود تا جامها از تخت برداشتند . چون بلقيس بديد گفت اين تخت من است ، اينجا از كجا آمد ؟ و كى آورد ؟ و شما چه دانستيد كه مرا چنين تخت است ؟ سليمان گفت : وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ ] b 141 [ مِنْ قَبْلِها . « 1 » مرا علم داده بودند پيش از آنكه مرا علم نبوّت بود و از هرچيزى خبرم بود ، وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ . « 1 » زيرا كه مسلمانان بوديم . اهل اشارت و معرفت گفتند كه اين قول بلقيس بود كه « 2 » سليمان او را گفت مسلمان شو . بلقيس گفت اين چون منى را گويند ، من خود پيش از دعوت مسلمان شدم ؟ سليمان گفت بچه راه يافتى ، و سبب چه بود ؟ گفت نامهء فرستادى به من ، عنوان نامه سه حرف بود آن را تأمل كردم بسبب آن مسلمان شدم . گفت آن سه حرف كدام بود ؟ گفت « بسم » . و اما الباء برّه عندى ، و السين ستره « 3 » و سناؤه علّى ، و الميم ملكته اعطاها لى . فعلمت انّه رب كريم ، فاسلمت . سليمان متحيّر شد از آن سخنان و دانش او . فذلك قوله تعالى : وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها ( الى قوله تعالى ) . وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ « 4 » . گفت بگشت بلقيس از آنچه پرستيدى بدون خداى تعالى كه او را قوم كافران بود . بلقيس چون آن حالها بديد دريغ خورد كه پيش از آن چرا غافل بود ازين . آنگاه سليمان او را بخانهء خواهر فرستاد و فرود آورد ، و سليمان را مراد افتاد كه او را بزنى كند و در آن وقت سليمان را هفتاد و چهار زن بود و چهارصد كنيزك .
--> ( 1 ) - النمل 42 ( 2 ) - كه اين بلقيس است كه . ( 3 ) - سره ( ن ) ( 4 ) - النمل 42 / 43