ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
289
قصص الانبياء ( فارسى )
ترسيدم كه بزر كندن آمدهء و ايشان را از سپاه تو رنج بود . سليمان گفت پس چگونه است كه تو نگريختى . گفت زيرا كه من مهتر ايشانم و مهتر را بر كهتر شفقت بوقت بلا بايد ، و خود را بايد كه پيش دارد ، و وقت محنت رعيت را سپر بود . سليمان گفت اين علم ترا از كجاست ؟ مورچه گفت اى سليمان پندارى كه همه علمهاء جهان تو دانى . ملك تعالى همهء علم بيك تن ندهد . آنگاه گفت يا سليمان اگر خواهى تا مسئلها بپرسم . گفت بپرس . مورچه گفت از خداى تعالى چه خواستى ؟ گفت مملكتى كه ديگر كس را آن نبود . قوله تعالى : هَبْ لِي مُلْكاً « 1 » . الآية . مورچه گفت ازين سخن بوى حسد مىآيد و از پيغامبران حسد روا نبود ، اگر كسى ديگر را نيز بودى چه بودى . سليمان را آن سخن مورچه خوش نيامد . مورچه گفت . سخن حق تلخ بود . نيز چه خواستى ؟ سليمان گفت مرا خاتمى داده است كه جمله مملكت دنيا زير آن خاتم منست . مورچه گفت معنى اين مىدانى ؟ گفت نه . گفت حق تعالى معنى آن ترا بنمود كه از زير كبودى آسمان و از مشرق تا مغرب هرچه ترا دادهام از مملكت و نعمت ، مقدار آن بسنگى بازست از سنگهاى بهشت ، تا خلق عالم بدانند كه دنيا را با همه نعمت قيمت و مقدار نيست و تو بدين مملكت ننازى كه مملكت بهشت است و قيمت آن را بود . گفت ديگر چه خواستى ؟ ] b 531 [ گفت باد را بفرمان من كرده است تا تخت مرا بامداد بردارد ، بساعتى يك ماهه راه ببرد ، و باز ساعتى بازآرد ، و نيز هرچه فرمايم آن كند . مورچه گفت يا سليمان معنى اين ميدانى ؟ گفت نه . گفت معنى اينست كه حق تعالى به تو نموده است كه همه دنيا كه ترا دادهام چون
--> ( 1 ) - ص 35