ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

233

قصص الانبياء ( فارسى )

و پيران سخن گفتند در منع رؤيت موسى را : شبلى گويد : من لا يعمى عن دون العرش لا يرى خالق العرش . و معنى اين است كه موسى از اهل و قوم خويش بريده نشده بود تا وى را ديدى چون از كوه بازگشتى با ايشان نگريستى . بحكايت آمده است كه شبلى گويد من در طواف‌گاه بودم . مردى ديدم بيك چشم طواف مىكرد و مىگفت : اعوذ باللّه من سهم القطيعة . ديگر هيچ دعا نكردى مگر اين . پرسيدم كه چرا دعاى ديگر نكنى . گفت روزى طواف مىكردم كنيزكى را ديدم نيكوروى ، بيك چشم در وى نظر كردم در ساعت تيرى بيامد و چشم من نابينا شد . چون تير بركشيدم ، بر تير ديدم نبشته : نظرت به عين الشهوة رميناك به سهم الادب ، فلو نظرت بالقلب الى غيرنا لرميناك به سهم القطيعة . باز آواز شنيدم : نظرت بالعين فاصابك السّهم فقلعها و لو نظرت بالقلب لرميناك به سهم الفراق فقطعها . اكنون من اين سخن مىگويم از غم خود . شبلى گفت اى مرد شايد ترا چنين سخن گفتن . و هر دو گريان شدند . و معنى اين سخن آنست كه موسى ديدار خواست و به چشم به چيزى ديگر نگرست منعش كرد از رؤيت تا ادب بود مر خلق را . سؤال - بكوه چرا حواله كرد ؟ جواب - بعض الصّوفية قالوا هذه اشارة [ الى ] انّ الجبل العظيم لا يطيق التجّلى و القلب الصّغير « 1 » دائما متجلّ . و گفته‌اند چون تجلّى بر كوه پديد آمد همه كوههاء عالم معدن زر و نقره و گوهر شدند . اهل تذكير ] a 801 [ و اصحاب اشارت و ارباب معانى و عبادت گفته‌اند چون تجلّى بر كوه افتاد معدن گوهر شد . پس هر شبان‌روزى سيصد و شست بار تجلّى

--> ( 1 ) - الضعيف ( بيا )