ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

222

قصص الانبياء ( فارسى )

كشتست . حق تعالى نخواست كه پردهء آن بندگان دريده شود كه دوست ندارد پردهء هيچ‌كس دريدن ، بلكه بپوشد . بموسى وحى كرد كه بگوى تا گاوى بكشند و پارهء از آن گوشت بر آن كشته نهند تا زنده شود ؛ و بگويد كه او را كه كشته است . و سبب آن بود كه چون حق سبحانه تعالى خواهد كه بندهء را نيكوى رساند بفضل خويش سببى سازد و آن نيكوى در آن ميان ] b 201 [ تعبيه كند . در قصّه آمده است كه در بنى اسرايل جوانى بود نيكوروى و نيكوكار با مادر خويش ، ليكن درويش بود . هر روز بكوه رفتى و پشتهء هيزم بياوردى و بفروختى . يك بهره بمادر نفقات كردى ، و بهرى بدرويشان دادى ، و بهرى بر زن و فرزند نفقات كردى . و شب را نيز بسه قسم كرده بود ، قسمى خدمت مادر كردى و تمجيد و تسبيح و تهليل كردى ، و يك قسم طاعت حق كردى و ثواب بمادر بخشيدى ، و يك قسم با حلال خويش آرام گرفتى . تا وقت آن‌كه مادر فرزند را گفت كه اى پسر بسيار رنج به تو مىرسد ليكن برخيز بفلان مرغزار رو كه پدر ترا گاويست ، و نشان آن گاو آنست كه ذلول نيست و كار كرده نيست ، صفراء فاقع است ، يكى لونست كه درو هيچ نشانى نيست . ديگر روشن‌موى است ، هركه او را بيند خوشش آيد ، و پدر تو براى تو مانده بود . برو آنجا ، چون بمرغزار رسيدى بگوى يا بقره بآله ابراهيم و اسحق و يعقوب و اسمعيل كه بياى ، او خود بر تو آيد . آن‌گاه او را بگير و بيار ، ليكن بر او منشين تا لاغر نگردد ، و به فروش تا ببهاى آن ترا كفافى بود و از رنج برهى . پس برفت بفرمان مادر ، تا سه شبان‌روز بدان بيابان تا بمرغزار رسيد . چون آنجا رسيد آن گاو را ديد كه در ميان گاوان ديگر چرا ميكرد . گفت يا بقره