ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

219

قصص الانبياء ( فارسى )

جواب - زيرا كه صلابت موسى از براى دين بود و صلابت يونس از براى مراد تن و آن زلّت بود « 1 » . پس موسى بگريست و سر برادر در كنار گرفت ] a 101 [ و عذر خواست . بازگفت آنكس كه گوساله را بخدايى گرفت زود باشد كه ايشان را عقوبت رسد . قوله تعالى : إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ « 2 » . الآية . پس روى بسامرى كرد و گفت اين چرا كردى ؟ و از كجا آوردى ؟ و اين چه حيله بود كه كردى كه گوسالهء زرين را ببانگ برآوردى ؟ قوله تعالى : فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ ؟ قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ . « 3 » گفت من چيزى ديدم كه شما نديديد ، جبريل را ديدم بر اسبى سوار ، كفى خاك از زير اسبش برگرفتم و درين گوساله انداختم ، بانگ كرد ، و اين جهّال را از راه ببردم . موسى گفت چرا كردى ؟ گفت : سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي « 4 » . مرادم چنين بود كه تو يكچندى مهترى گردى و عزّ ديدى ، و اين بنى اسرايل به تو گرويده بودند ، من خواستم تا مرا نيز عزّى بود و مهترى يابم . موسى گفت من از تو بيزارم . از من و از ميان قوم من دور شو . سامرى گفت نه در جهان تنها توى و قوم تو و برادر تو ، چون من از نزديك تو بروم همه كس مرا عزيز دارند . موسى گفت آلهى وى را از ميان خلق دور كن . جبريل آمد و گفت حق تعالى اجابت كرد آنچه تو خواستى و مراد تو بود . موسى عليه السّلم گفت : فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ « 5 » . گفت برو من ترا نكشم و نزنم ، به بيابانها رو كه كس با تو آرام نگيرد و نه تو با كس آرام گيرى . حق تعالى وحشتى بر وى افكند تا هيچ « 6 » با وى آرام نگرفت نه پرى و نه آدمى و نه وحوش . تا

--> ( 1 ) - از بهر مرادش بود و آن ذلت بود ( 2 ) - يونس 151 ( 3 ) - طه 96 ( 4 ) - طه 96 ( 5 ) - طه 97 ( 6 ) - تا هيچ‌كس ( ن )