ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
213
قصص الانبياء ( فارسى )
موسى عليه السّلم از حق تعالى درخواست تا ايشان را گرامى گرداند تا بر حال ديگر بر قوم روند . حق تعالى ايشان را نام خلافت ] a 89 [ داد تا خلافت و مملكت و نبوّت در نسل ايشان باشد . و نام دادم ايشان را علماء بنى اسرايل و همه را فهم دادم تا توريت را بخوانند . پس بازگشتند با موسى عليه السّلم ، و بنزديك بنى اسرايل رفتند . و در بعضى قصص چنين آمده است كه ديدار خواستن موسى درين وقت بود ، ليكن اين درست نيست بلكه در وقت ديگر بود كه ما بين اين تا وقت ديدار خواستن هفت ماه بود . پس چون روزگار برآمد اين اخيار گفتند يا موسى آن كرامت كه حق تعالى ما را وعده كرده بود ما آن را نيافتيم و دانيم كه از شومى گناه ما بود . اكنون چه بود كه به روى و از حق تعالى بخواهى تا بدهد . موسى دعا كرد اجابت آمد . پس كار بساخت رفتن را بسوى ميقات . و بنى اسرايل گرد آمدند و هركس وصيتى كرد . و موسى بنى اسرايل را وصيّتها كرد ، و پند داد ، و ايشان را ببرادر خويش سپرد هارون . و خود برفت . قوله تعالى : هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي « 1 » . قصهء پنجاهم سامرى و آنچه كرد « 2 » باخبار « 3 » آمده است كه سامرى خالهزادهء موسى بود عليه السّلم ، و شاگردش بود و موسى او را دوست داشتى . در آن وقت كه فرعون هلاك شد جبريل عليه السّلم آمده بود بر ماديانى نشسته از دواب بهشت ، چون از آب برآمد . سامرى زيرك بود در ميان لشكر بنى اسرايل . چون جمال و بهاء جبريل
--> ( 1 ) - الاعراف 138 ( 2 ) - كردوى ( 3 ) - متن : قال باخبار