ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
198
قصص الانبياء ( فارسى )
أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ . « 1 » جبريل كفى گل سياه از قعر ] b 09 [ دريا برداشت و به دهان او درنهاد و گفت : آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ « 2 » . خداوندان اشارت گفتهاند ملك تعالى با جبريل عتاب كرد و گفت چرا نماندى آن بندهء ما را تا آن سخن تمام بگفتى ؟ از رحمت ما دريغت آمد ؟ بعزّت و جلال من كه اگر كلمهء توحيد به اعتقاد درست تمام بگفتى من وى را بيامرزيدمى و رحمت كردمى . و گويند مر موسى را خالهزادهء بود ، نامش سامرى بود از جملهء بنى اسرايل ، هيچكس جبريل را نشناخت مگر او ، پس بديد و بدانست و بوقت برآمدن از دريا از زير سم اسب جبريل كف خاك برداشت تا آنگاه كه آن گوساله بساخت و بنى اسرايل را از راه ببرد . پس موسى را آنجا كه فرمان بود برفت ، ايمن گشته . و بنى اسرايل چشم داشتند كه ملك تعالى ايشان را بمصر فرستد و ولايت مصر را بازدهد ، و با قبطيان همان فرمايد كرد كه ايشان كرده بودند از كشتن و زن و فرزند بنده كردن . پس آن نبود كه خود خواستند ، ليكن فرمانشان آمد كه به زمين شام رويد و بجايگاه پدران بازگرديد . پس موسى قصد شام كرد با بنى اسرايل ، و مصر را همان كس داشت كه فرعون آن را خليفه كرده بود بر اهل مصر ، و فرعون را فرزند نبود . و هامان پس غرق فرعون هفت سال بزيست پس بمرد . و چند سال مملكت مصر فرزندان هامان داشتند ، تا آنگاه كه بنى اسرايل بمصر بازرفتند بامر خداى تعالى . و اين قصّه را خداى تعالى به چند جاى ياد كرده است در قرآن :
--> ( 1 ) - يونس 90 ( 2 ) - يونس 91