ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
159
قصص الانبياء ( فارسى )
و يك كودك را پيش او داد و يكى بر گردن خود نهاد و گوسفندان در پيش كرد و روى بسوى بيابان نهاد و چهار شبان روز مىرفت . شب پنجم وقت نماز خفتن بادى برخاست ، رعد و برق مىجست ، و هولى و فزعى پديد آمد . موسى راه گم كرد و گوسفندان پراكنده شدند ، و عيالش را درد زادن بگرفت . موسى قصد كرد كه آتش كند . هرچند آتش زنه مىزد نگرفت . موسى متحيّر گشت و تنگدل شد - حق تعالى نورى از درختى پديد كرد از جانب طور سينا و از آنجا كه موسى بود تا طور سينا دوازده فرسنگ راه بود و ليكن نزديك نمود . موسى پنداشت كه آتش است كه شبانان كردهاند ، عيال « 1 » را گفت اينجا باش تا من آتش آرم . قوله تعالى : فَلَمَّا قَضى مُوسَى ] b 07 [ الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ . الآية « 2 » . موسى روى بكوه نهاد . حق تعالى مر زمين را به زير پاى موسى بنوشت تا زود بكوه رسيد و آهنگ درخت كرد ، و پارهء هيزم از كوه برگرفت و بدان نور ميداشت ، پنداشت كه آتش است ، هروقت كه از يكسو بداشتى نور از جانب ديگر برفتى . موسى دلتنگ شد و بترسيد . خداوندان اشارت گفتهاند كه آواز شنيد : يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ « 3 » . موسى متحيّر شد . آواز شنيد كه موسى آن نورست كه ديدى ، نار نيست . موسى گفت : آلهى متحيرم . آنگاه حق تعالى با وى سخن انبساط كرد تا موسى از ترس ايمن شد . معنى انى انا اللّه گفت منم كه مرا رسد كه گويم كه منم و كس را نرسد ، و منم كه روزى دهندهء خلقانم ، و هست كننده و نيست كننده منم ، و ميراننده و زنده كننده منم . آنگاه گفت : فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ . الآية « 4 » .
--> ( 1 ) - عيالش ( 2 ) - القصص 29 ( 3 ) - القصص 30 ( 4 ) - طه 12