ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
156
قصص الانبياء ( فارسى )
مردى از خاصگيان فرعون بيامد و موسى را گفت كه فرعون ترا طلب مىكند « 1 » تا بكشد . بگريز ، قوله تعالى : وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى « 2 » الآية . موسى همچنان كه بود ناساخته از شهر بگريخت ، بىساز راه بيرون آمد ، و روى در بيابان نهاد ، و تا آنگاه هرگز پياده نرفته بود و هيچ سفر نا كرده . حق تعالى تقدير چنان كرد كه روى سوى مدين نهاد و مىرفت بىتوشه و بى آب ، اندوهگين سه روز پياده مىرفت ، بوقت كرمگاه بمدين رسيد . دانست كه آنجا آبادانيست . وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ . « 3 » الاية . چون موسى به آب مدين رسيد يافت قومى را كه آب مىكشيدند از چاه ، و دو زن يافت كه چشم ] a 96 [ مىداشتند كه مگر شبانان فارغ شوند و ايشان را به آب كشيدن يارى كنند . موسى فراز آمد و پرسيد كه حال شما چيست كه گوسفندان را آب نمىدهيد ؟ ايشان گفتند طاقت نداريم بركشيدن آب را و چشم مىداريم تا ايشان گوسفندان خود را آب دهند ، اگر چيزى باقى بماند ما نيز از آن آب بدهيم گوسفندان خويش . و ما را پدر « 4 » پيرست و ضعيف . همه گوسفندان را آب دادند و سر چاه بگرفتند و برفتند . پس موسى برخاست و سر چاه بگشاد ، و سنگى بر سر چاه بود كه چهل مرد برگرفتى ، برگرفت « 5 » . و دلوى بود كه چهل مرد آب بركشيدى ، بركشيد « 6 » و گوسفندانرا سيرآب كرد . دختران شاد شدند . يكى سوى پدر رفت و پدر را خبر كرد ، و موسى بسايه بازگشت قوله تعالى : ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ « 7 » . پس گفت يا رب من محتاج طعامم .
--> ( 1 ) - كه فرعون ترا بخواهد كشتن ( 2 ) - القصص 20 ( 3 ) - القصص 23 ( 4 ) - پدرى ( 5 ) - تنها برگرفت ( 6 ) - تنها بركشيد ( 7 ) - القصص 24