ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

147

قصص الانبياء ( فارسى )

يوسف بشنيد ، او نيز بيهوش شد از شادى ، آنگاه يوسف بگريست . - چون زليخا به هوش آمد ، يوسف گفت : اين سماؤك و بهاؤك و سخاؤك ؟ . قالت « 1 » ذهب فى غمّك . قال « 2 » اين مالك ؟ قالت « 1 » افتديت لمن جاء بخبرك . قال « 2 » ما الّذى قوسّ ظهرك ؟ قالت « 1 » شدّة الحزن على هجرانك . يوسف گفت اكنون چه خواهى ؟ گفت بينائى و نگرستن به روى تو . درين جهان مرا جز ديدار تو آرزو نيست . يوسف را عجب آمد . گفت ] b 46 [ اى عجبا هنوز محبّت من در دل تو بدينجاست كه بدين صفت گشتهء و هنوز مرا ميخواهى ؟ زليخا گفت اگر خواهى كه از آتش دل من بدانى تازيانه به من ده . چنين گويند كه يوسف تازيانهء داشت از خيزران ، بدوال طايفى بافته . بزليخا داد . زليخا بستد و برابر دهن بداشت و آهى بكرد ، در ساعت ازين سر تازيانه تا آن سر همه آتش گرفت . چون يوسف اين بديد دلش بسوخت و بگريست . پس بفرمود تا او را به خانه بردند « 3 » . يوسف بازگشت و از پدر درخواست تا دعا كرد ، و يوسف نيز دعا كرد تا جوانى زليخا باز دهد . در ساعت جبريل عليه السلم آمد و گفت حق تعالى حاجت تو روا كرد ؟ و جوانى زليخا باز داد ، و زليخا همچنان شد كه اول بود . و يوسف مرو را بزنى كرد و هر دو بمراد برسيدند ، و اهل مصر شاديها كردند و آئينها بستند و هفت شبان روز شادى كردند . و زليخا مسلمان شده بود پيشتر از آن ، و سبب آن بود كه او را خبر كرده بودند از اين يوسف و برادران او . زليخا گفته بود كه بخداى يوسف بگرويدم و شريعت يوسف و پدرانش پذيرفتم ، و آنچه آل يوسف برانند من نيز بر آنم . چون يوسف مرو را بزنى كرد گفت اكنون ترا دين ما بايد پذيرفتن .

--> ( 1 ) - زليخا گفت ( 2 ) - يوسف گفت ( 3 ) - آوردند