ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

133

قصص الانبياء ( فارسى )

چون فرزندان بديدند كه چشم بر هم گرفت و پشتش كوز شد و از حال بحالى ديگر شد ، گفتند تا كى يوسف را ياد كنى كه ما مىترسيم كه نبايد كه ديوانه گردى ؟ يعقوب گفت شما را از نالهء من چيست ؟ اگر من ناله و زارى مىكنم بخداى خويش ميكنم . قوله تعالى : إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ . « 1 » كه من از وى آن دانم كه شما ندانيد . چنين گويند كه چون يعقوب را خبر ابن يامين آوردند چشمش بر هم گرفت و پشتش دو تا شد . دوستى بيامد و گفت : يا يعقوب ما الذّى اذهب بصرك ، و قامت « 2 » ظهرك « 3 » ، و عبس وجهك ؟ قال : امّا الذّى اذهب بصرى البكاء على يوسف ، و اما الذى قامت « 2 » على ظهرى فالحزن على ابن يامين ، و اما الذّى عبس وجهى فالغمّ على يهودا ، فانه لم يرجع على اخوته . فنزل جبريل فى ساعة ، فقال : يا يعقوب الرّبّ يقرءك السّلام و يقول اتشكو الى غيرنا ؟ فقال يعقوب انّما اشكو بثىّ و حزنى الى اللّه . جبريل گفت يا يعقوب اگر نالهء بخداى تعالى مىكنى زود بود كه بازيابى ، و اگر بيرون او مىكنى هيچ سودت ندارد . چون يعقوب اين سخن بشنيد اميدش بيفزود ، از اين جهت گفت كه من از خداى آن دانم كه شما ندانيد ، برويد و يوسف را طلب كنيد . « 4 »

--> ( 1 ) - يوسف 86 ( 2 ) - ظاهرا « قام » ( 3 ) - قوس ظهرك . ( ثعلبى ص 113 ) ( 4 ) - در نسخهء « بيا » عبارت عربى نيست اما ترجمهء فارسى آن هست بدينگونه : چنين آورده‌اند كه آن وقت كه خبر ابن يامين آوردند يعقوب عليه السلام آهى بكرد ، و چشم بر هم افتادش ، و پشت كوز گشت . دوستى بيامد به پرسيدن وى ، گفت اى يعقوب چه چيز گشت كه بينائى تو كور كرده است ، و پشت تو كوز كرده است ، و روى ترا دژم كرده است . يعقوب عليه السلام گفت : آنكه بينائى برده است از گريستن است بر فراق يوسف . و آنچه پشت مرا دو تا كرده است از اندوه خوردن من است بر ابن يامين ، و انك روى مرا دژم كرده است غم يهوداست كه او با برادران خود نيامده است . پس جبرئيل عليه السلام در ساعت در رسيد و گفت : يا يعقوب خداوند پروردگار ترا سلام مىگويد و ميفرمايد كه از ما به غير