ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
115
قصص الانبياء ( فارسى )
شد ، و شاد گشت و عملش زيادت كرده و يوسف غلّها مىستد و انبارها مىكرد . هفت « 1 » سال برين برآمد . و ملك يكساعت بى وى صبر نكردى چنان كه در روزى دو سه بار يوسف را پيش ملك بايست شدن . و پس يكسال عزيز فرمان يافت . يوسف را بعزيزى مصر بنشاند « 2 » و ملك همه مملكت به دو سپرد . گفت شغل ترا ، كه من پير شدم تا بگوشهء بنشينم . و يوسف خلق را نيكو مىداشت ، و همه لشكر بر وى راست شد ، و آن هفت سال قحط در پيوست ، و بهمهء جهان تنگى پديد آمد ، و يوسف چندان غله نهاده بود كه كس آن را نهايت ندانست . چون خلق همه درماندند و متحيّر شدند ، يوسف كفايت ملك و قوم مىدادى و چندانكه او را و لشكرش را كفايت بودى بازمىداشتى و هم چندان ديگر بر رعيت همىفروخت ، و نيز هر روزى خروارى بدرويشان صدقه دادى بنام وليد بن ريّان . و آن قحط هفت سال بداشت تا يك من « 3 » بدينارى گشت و همه خلق درماندند ، و يوسف آن را به اندازه مىفروخت ، و از اطراف خلق روى بمصر بنهادند . اهل مصر گفتند جز از ما كسى ديگر را مفروش كه ما درمانيم . يوسف گفت من اين نكنم كه من اين را از بهر نواحيها و درماندگان نهادم ، مرا روا نبود كه با ايشان نفروشم . تقدير كرد ، چندانكه مصر را بايست بازداشت و ديگر باهل نواحىها و درماندگان مىفروخت تا چندان مال بخزينهء ] a 05 [ ملك رسيد كه هرگز نديده بود . و كار يوسف چنان شد كه چهل حاجبش بود و چهل هزار بنده درم خريده داشت ، و جملهء اهل مصر و ملك بفرمان او بودند . و در اخبار آمده است كه چون قحط گشت ، مردمان باوّل سال هرچه زر و سيم
--> ( 1 ) - تا هفت ( 2 ) - بنشاندند ( 3 ) - تا يك من نان