ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
104
قصص الانبياء ( فارسى )
تا چون جان بدهى از درد جان دادن خبرى ندارى . چون زنان يوسف را بديدند بر وى فتنه گرديدند . زليخا بدانست ، با خود انديشه كرد كه اين چه بود كه من كردم ، كه يوسف را بجز از من دوست نبود ، اكنون بزنانش نمودم تا ايشان نيز او را دوست گرفتند و من نخواهم كه دوست مرا دوست دارند . همچنين ملك تعالى مؤمن را دوست خويش خواند چون آراسته گشت هر كسى دعوى كردند بر وى كه آن ماست . ابليس گفت كه آن من است كه فرمانبردار من است . و مادر و پدر گفتند كه آن ماست . حق تعالى ملك الموت را بفرستاد و فرمان [ داد ] تا جان او برگيرد تا دعوى همگنان منقطع شود . پس عزيز خبر يافت كه مردمان بشنيدند ، ننگ داشت و غمناك شد . يوسف را بزندان كرد قوله تعالى : ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ « 1 » . چون بزندان آوردند تاج بر سر نهاده بود و لباسهاء ملوكانه پوشيده . زندانبان كس فرستاد بزليخا [ كه ] جامهاش بيرون كنم ، و كمرش بگشايم ، و تاج از سرش برگيرم يا نه ؟ زليخا جواب داد كه همچنان بجاىمان كه وى حصاريست نه زندانى ، كه مرا بزندان كردن او مراد آنست كه تا در حصار بود از ديگران ، نه خوارى كردن بيند . همچنين چون بنده بدر مرگ رسد بر سرش عمامه شهادت نهاده بود ، و در تنش لباس معرفت بود ، و بر ميانش كمر خدمت بود ، و در پايش موزهء سلامت بود . فرشتگان گويند اى بار خداى كسى مىبينيم كه آراسته است بدين لباسها و جانش برگيريم ، لباس از وى بيرون گيريم يا نه ؟ ندا آيد يا فرشتگان
--> ( 1 ) - يوسف 35