ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

98

قصص الانبياء ( فارسى )

كه چون عزيز آنجا رسيد از آن كودك گواهى خواست چون دانسته بود كه سخن مىگويد . و در اخبار چنين آمده است كه در آن وقت كه يوسف را در آن خانه در آوردند حق تعالى جبريل را امر كرد كه بشتاب كه صديق ما را يوسف را دام بنهادند ، و خواهند كه آن دوست ما را از ما بربايند . تو نيز دام خود را برابر دام ايشان بنه ، و آن دام آن بود كه ايشان آن صورتها بر ديوار كرده بودند و جبريل بيامد و صورت يعقوب بدان مقام به دو بنمود . و گويند زليخا بتى داشت زرّين ، هر كجا رفتى آن بت را با خويشتن ببردى ، در آن وقت در ان گوشهء خانه نهاده بود ، چون زليخا دل بر آن بنهاد كه يوسف فرمان او كند آن بت را بجامه بپوشيد . يوسف ] b 54 [ گفت اين چرا كردى ؟ گفت معبود منست ، از وى شرم دارم . يوسف گفت : انت تستحيين « 1 » من الصنم و انا لا استحيى من الصّمد ؟ چون زليخا بديد كه يوسف بگريخت دست بزد و موى خويش را بكند و از پس يوسف بدويد و درو آويخت و پس پيراهنش بدريد و هفت بند كه بدرها نهاده بودند حق تعالى گشاده گردانيد و يوسف از در بيرون شد ، دستارش از سر افتاده و موى پراكنده شده كه ايشان چون علويان موى داشتند . و زليخا نيز سر برهنه از پس او مىدويد . عزيز آنجا رسيد با پسر عمش . چون زليخا عزيز را بديد فرياد كرد و گفت ، چنين بنده مىدارى كه به من درآويزد و از من فاحشه طلب مىكند ؟ جزاى اين كس چه باشد ؟ مگر آنكه او را بزندان كنى يا عذاب بچشانى دردناك . قوله تعالى : ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ « 2 »

--> ( 1 ) - متن : تسحيى . ( 2 ) - يوسف 25