ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

89

قصص الانبياء ( فارسى )

گريان پيش پدر آمدند و گفتند . يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ « 1 » گفتند يا پدر رفته بوديم كه بر يكديگر پيشى كنيم بجز ( ؟ ) « 2 » دادن و يوسف را نزديك جامها مانده بوديم ، گرگ بيامد و او را بخورد ، و ما خود مىدانيم كه تو ما را استوار ندارى هرچند كه ما راست مىگوييم و آن پيراهن يوسف پيش پدر بنهادند . قوله تعالى : وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ . « 3 » گفت بياوردند پيراهن خون آلود بدروغ و گفتند گرگش بخورد . بدم كذب ، يعنى خون تازه . چون يعقوب آن را بديد گفت : اين چيزيست كه شما شكاليده‌ايد « 4 » ميان خويش ، و مرا جز صبر كردن روا نيست ، قوله تعالى : قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ . « 5 » پس يعقوب آن پيراهن را بستد و بر روى خويش نهاد و مىگريست چندان كه نابينا شد . و بعضى گويند پس از آن به چند گاه نابينا شد ، و تضرّع و زارى ميكرد تا آنگاه كه جبريل آمد . يعقوب پرسيد كه يا جبريل يوسف من كجا است ؟ گفت خداى بهتر داند . يعقوب گفت يا جبريل چه بودى اگر مرا بغم اين فرزند مبتلا نكردى و او را نگاه داشتى . جبريل گفت اللّه تعالى سلام مىكند و مىگويد نگاه داشت « 6 » يوسف از آن كس چشم مىدار كه بوى سپردى . يعقوب دانست كه عتاب است و خطا كرد و گريستن و تضرّع زيادت كرد و جبريل را پرسيد كه هركه بميرد نه جانش ملك الموت بردارد ؟ بايد كه پرسى كه جان يوسف من برداشت يا نه ؟ جبريل برفت و باز آمد و گفت يا يعقوب عزرايل ميگويد كه جان او نه‌برداشتم . پس يعقوب بغم بنشست و زارى ميكرد .

--> ( 1 ) - يوسف 17 ( 2 ) - بخبر دادن . در نسخهء « بيا » : و خود تير مىانداختيم ( 3 ) - يوسف 18 و بتير آوردن رفتيم . ( شايد بخيز دادن ، يعنى مسابقهء دويدن ) ( 4 ) - سگاليده‌ايد ( 5 ) - يوسف 18 ( 6 ) - نگاهدارى