پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
327
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
خدا نشده است ، يعنى تا وقتى كه انسان هنوز در عرصهء « سوائيّت » است براى گفتن خود يا براى گفتن جهان سخن مىگويد . در اين مرحله ، براى او بهتراست كه خاموش بماند و سخن نگويد ، زيرا خاموشى او وجود او را آشكار مىكند . به همين سبب است كه عالم و عارف سخن مىگويند ، و حال آنكه واقف خاموش مىماند : « حكومت واقف خاموشى اوست ، حكومت عارف نطق او و حكومت عالم علم او » ( ص 15 ) . عالم غرقه در علم خويش است كه آن نيز غرقه در كثرت حرف است ؛ عارف دربند معرفت خويش است كه از طريق سخن به خدا مىرسد ؛ تنها واقف است كه از سخن درمىگذرد و از آن فراتر مىرود ؛ چه او به زبان رؤيت رسيده است كه زبان خداست ؛ او مىشنود كه خدا مىگويد : « اگر جز به عبارت من عبارت كنى ، تو را از خطاب خود بيرون مىكنم » ( ص 136 ) . اين بدان معنى است كه ممكن است خدا به انسان امكان دهد كه به زبان او سخن بگويد ، زبانى كه ديگر تابع سوائيّت نيست ، زيرا با تبديل شدن به زبان آفرينندگى سوائيّت را تابع خود مىكند : « و به من گفت : ازمن اطاعت كن ، زيرا من خدايم و خدايى جز من نيست ؛ من به تو امكان مىدهم كه به چيزى بگويى : باش ، و باشد ( كن فيكون ) » ( ص 58 ) . استحالهء زبان ما را به بطن تجربهء عرفانى اسلامى مىبرد . اين زبان كه امام جعفر صادق ( ع ) آن را در گفتگوى خدا با موسى ( ع ) مىيابد « 156 » و خرّاز آن را به عنوان تجربهء حيرت زدگى تحليل مىكند « 157 » و بسطامى و حلّاج آن را به صورت شطح « 158 » بر زبان مىآورند ، نفّرى آن را نشانهء نهايى تأليه انسان ، يعنى اتحاد انسان با خدا ، مىشناسد . انسان به زبان خدا سخن مىگويد ، زيرا از همهء پالايشها و هر اسمى و هر ذكرى درگذشته است و حق را در خود حق بازيافته است : « و به من گفت : اگر اسم و ذكر را نفى كنى « 159 » ، تو در
--> من بندگانى از آن خود دارم كه ناطقاند و هرگز با كسى سواى من سخن نگفتهاند و سخن نخواهند گفت . زيرا كسى كه با من سخن مىگويد و باسواى من سخن نمىگويد ، او بندهء ناطق من است . . . سپس به من گفت : ميان نطق و صمت برزخى هست كه گور عقل است و گورهاى اشياء » ( نسخهء خطى حاجى محمود 2406 ، برگ 143 ب [ اين متن بعدا به اهتمام نويا در نصوص صوفيّة غير منشوره چاپ شده است ، ص 199 و 200 - م . ] . بنابراين ، خاموشى در اينجا راجع به تجربهء حيرت زدگى است كه خرّاز از آن سخن مىگفت . ( 156 ) . نگاهكنيد به بالاتر ، ص 148 . ( 157 ) . تجربهاى كه درآن عارف هويت خود و سپس خدا را گم مىكند و ديگر نمىتواند نه خود را بنامد و نه خدارا . نگاه كنيد به : بالاتر ، ص 214 . ( 158 ) . پديدهء شطح ، چنان كه ماسينيون گفته است ، پديدهء كلام مجذوبانه ، يعنى تجربهاى است كه در آن « روح مجذوب به خواستن و بر زبان راندن نظر محبوب ، « به زبان اول شخص » ، دعوت مىشود ، بىآنكه خود از آن آگاه باشد » ( تحقيق ، ص 119 ) . نگاهكنيد همچنين به : Corbin , Com mentairesurlespa radoxesdessoufis , pp . 19 - 7 . ( 159 ) . يعنى اگر وساطت اسم و ذكر را ، كه انسان با آنها خدا را در سطح تصوّر درمىيابد ، نفى كنى .