محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
16
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
صلاح را آرزو مىداشت و مىگفت : باشد كه خداوند فرزندانى به آنان بدهد كه دعوت مرا بپذيرند و به خداوند ايمان آورند . اما طى اين دوران بس طولانى جز شمار اندكى از آنان ايمان نياورد . و هر نسلى كه مىگذشت ، نسلى پليدتر و ملعونتر از آنان پديد مىآمدند و آن مردم به فرزندانشان سفارش مىكردند كه به او ايمان نياورند و هر پدرى در سن بلوغ و عقل به فرزندش مىگفت : فرزندم ! از فلانى بر حذر باش تا تو را از دين و خدايانت منحرف نسازد « 1 » . آنگاه خداوند متعال به پيامبرش ، نوح ( ع ) وحى كرد كه از اين مردم كافر ، پس از اين هرگز كسى ايمان نخواهد آورد و حتى در اصلاب مردان و رحم زنانشان نيز مؤمنى مقرر نيست « 2 » . چنان كه خداوند متعال مىفرمايد : « وَ أُوحِيَ إِلى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ / و به نوح وحى شد كه از قومت [ كسى ] - جز آنان كه ايمان آوردهاند - ايمان نخواهد آورد . پس بر آنچه مىكردند ، دريغ مخور » [ هود / 36 ] . ضحاك مىگويد : آنگاه در حقّ آنان نفرين كرد و گفت : « رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً * إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً / پروردگارا ، از كافران جنبندهاى بر زمين بر جاى مگذار ، چرا كه اگر آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه كنند و جز بدكار و خدانشناس نزايند » . [ نوح / 26 - 27 ] همچنين گفتهاند كه كسى از قوم نوح ، فرزندش را بر دوش گرفته بود ، وقتى آن كودك نوح را ديد به پدرش گفت : سنگى به من بده ، آنگاه آن را بر سر آن حضرت زد و از آن خون جارى شد . سپس خداوند به او وحى كرد : « أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ / آنگاه بود كه نوح ( ع ) نفرين گفت و در نتيجه توفان همهء آنان را [ در آبها ] غرق كرد [ هود / 36 ] . 4 . ماجراى پسر نوح مفسّران دربارهء آن پسر نوح كه از ميان خانوادهاش غرق شد ، اختلاف نظر دارند ، قرآن كريم به اين قصّه اشارتى دارد و مىفرمايد : « و نوح پسرش را در حالى كه در كنارهاى بود ، ندا در داد : پسر جان ! با ما سوار شو و با كافران مباش . گفت : به كوهى پناه خواهم گرفت كه مرا از آب در امان
--> ( 1 ) . محمد على صابونى ، پيشين ، ص 150 - 151 . ( 2 ) . تفسير قرطبى ، همانجا .