محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
153
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
ديگرى را آزاد كرد و گفت : اين را كشتم و آن را زنده گردانيدم ، سپس ابراهيم به او گفت : اينكه مىگويم خداوند زنده مىگرداند ، مرادم آن است كه به پيكر مرده جان مىدهد ، نمرود در پاسخ گفت : آيا تو خود اين را ديدهاى ، آن حضرت نتوانست كه بگويد آرى ديدهام ؛ از اين روى به استدلالى ديگر روى آورد ، آنگاه از خدايش خواست كه زنده گردانيدن مرده را به او بنماياند تا به هنگام مناظره دلش آرام گيرد تا از آنچه كه به چشم ظاهر ديده است ، خبر دهد « 1 » . گروهى سوم بر اين باورند كه اين امر زمانى اتفاق افتاد كه به وى نويد رسيد كه خداوند او را به عنوان دوست باوفاى خويش برگزيده است ، از اين روى از خداوند متعال خواست كه در اين رابطه زنده گردانيدن مردگان را به او بنماياند تا دلش به اين امر آرام گيرد كه او را به عنوان خليل برگزيده است ، و نيز تقويت كنندهء يقين او باشد « 2 » . ابن عباس ، سعيد بن جبير ، و سدّى گفتهاند : وقتى خداوند ابراهيم را به عنوان خليل خود برگزيد ، فرشتهء مرگ ( ملك الموت ) از خداوند اجازه خواست كه به نزد ابراهيم برود و او را به اين امر اشارت دهد ، آنگاه بود كه به نزدش آمد و گفت : به نزدت آمدهام تا اين نويد را به تو بدهم كه خداوند تو را به عنوان خليل خويش برگزيده است ، سپس ابراهيم ( ع ) سپاس خداوند متعال را به جاى آورد و گفت : نشانهء اين امر چيست ؟ در پاسخ گفت : نشانهاش آن باشد كه خداوند دعاى تو را روا مىدارد و مردگان را به دعاى تو زنده مىگرداند ، آنگاه رهسپار شد و رفت و ابراهيم گفت : پروردگارا ! به من بنمايان كه چگونه مردگان را زنده مىگردانى ، خداوند گفت : آيا ايمان ندارى ؟ عرض كرد : چرا ، بلكه مىخواهم با آگاهى از اين امر دلم آرام گيرد كه اگر دعايى كنم تو آن را روا مىدارى و اگر چيزى را بخواهم ، آن را به من مىدهى ، چرا كه تو مرا به عنوان خليل خويش برگزيدهاى « 3 » . گروه چهارم معتقدند كه ابراهيم ( ع ) اين را براى آن از خداوند خواست كه دربارهء قدرت او در زنده گردانيدن مردگان ترديد كرده بود ، عبد الرزاق مىگويد : معمّر بن يعقوب در تفسير عبارت قرآنى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي گفته كه ابن عباس گفته است : در قرآن كريم هيچ آيهاى در نگاه من اميدوار كننده تر از اين عبارت نيست « 4 » .
--> ( 1 ) . تفسير طبرى ، 5 / 486 ؛ نيشابورى ، پيشين ، ص 54 . ( 2 ) . تفسير طبرى ، 5 / 487 . ( 3 ) . نيشابورى ، پيشين ، ص 55 ؛ تفسير طبرى ، 5 / 487 - 488 ؛ تفسير قرطبى ، ص 1108 . ( 4 ) . تفسير طبرى ، 5 / 489 - 490 ؛ سيوطى ، تفسير الدر المنثور ، 1 / 335 .