محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )

133

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )

آگاهى نداشته‌اند ، تا از اين طريق از اهميت او بكاهند و چنين بنما يانند كه وى فردى نا شناخته و كم ارزش است . و اين نظرى است كه من بيشتر آن را مىپسندم ، امّا سيد قطب / صاحب فى الظلال القرآن معتقد است كه از ظاهر آيه بر مىآيد كه وى در آن زمان نوجوانى كم سن و سال بوده است . آنگاه خواستند كه او را به مردم بنما يانند و از عملكرد او در ملأ عام و حضور مردم پرده بردارند . آنان تا آن زمان هنوز بر اين باور پاى مىفشردند كه آن سنگ و چوب‌هاى خرد و ريز شده هنوز خدايند ، از اين روى ابراهيم در صدد ريشخند آنان بر آمد : « قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ » . بديهى است كه چنين ريشخند مسخره كننده‌اى آنان را سخت از جاى جنباند و به نوعى تدبير و انديشه برانگيخت « فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ » امّا آن يك جرقه بيش نبود كه به دنبال آن ظلمت تمام وجودشان را فرو گرفت و يا سرابى كه پس از آن دل‌هاشان براى هميشه به خود گراييد : « ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ » . از اين پس ابراهيم ( ع ) بر خلاف عادت هميشگىاش كه بردبار و حليم بود ، با آنان به تندى و درشتى سخن گفت ، چرا كه سخافت آنان از حدّ صبورى شخص بردبار گذر كرد : « قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ ، أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ » از اين سخن بوى تنگدلى و خشم درون به مشام مىرسد ، و شگفتا از آن سبك مغزى و بىخردى كه از حد معمول در گذرد ! آنگاه غرور ارتكاب گناه آنان را فرو گرفت و « قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ » شگفت از حال آن خدايان كه بندگانشان آنها را يارى دهند ، حال آنكه خود آنها قدرت نفع و زيانى ندارند و هرگز نمىتوانند در يارى خويش و بندگانشان بكوشند . امّا بيان والاى خداوندى اين سخن آنان را كه گفتند « حرقوه » پاسخ گفت و هر سخنى را باطل كرد و اثر هر نيرنگى را كه انديشيدند ، از ميان برد ، چرا كه اين بيان برتر الهى برگشت ناپذير است : « قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ » . امّا بايد ديد كه آتش چگونه ابراهيم را نسوزاند ؟ معمول و مشهور چنين است كه آتش بايد اجسام زنده را بسوزاند ، امّا پرسش اين نيست زيرا خداوندى كه به آتش فرمان داده كه بسوزاند ، همو به او فرمان داد كه ابراهيم سرد و سلامت باشد و اين سخنى است كه به محض صدور ، مدلولش نيز هرگونه كه باشد پديد مىآيد ، آنگاه تفاوتى نمىكند كه مألوف بشر باشد يا نباشد .