محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
169
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
از مردم را ديد كه [ گوسفندان خويش را ] آب مىدادند و جز آنان ، دو زن را ديد كه گوسفندان خويش را جمع و جور مىكردند [ نزد آنان رفت و ] گفت : كار و بار شما چيست ؟ گفتند : ما [ همين گونه مىمانيم و گوسفندانمان را ] آب نمىدهيم تا اين چوپانان [ گوسفندان خود را ] ببرند و [ ما بتوانيم گوسفندانمان را آب دهيم ] . و پدر ما پيرى شكسته است [ كه خود نمىتواند گوسفندان را به آبشخور بياورد ] موسى [ كه چنين ديد و شنيد ، گوسفندان ] آنان را آب داد و سپس رو به سايهاى پيش رفت [ تا در آنجا بياسايد ] و گفت : پروردگار ! من به هر خيرى كه برايم بفرستى نيازمندم ، [ و ديرى نگذشت كه ] يكى از آن دو دختر كه با شرم آزرم مىخراميد ، نزد او آمد و گفت : پدرم از تو مىخواهد نزد او به روى تا پاداش [ كارى كه كردى و گوسفندانمان را ] آب دادى به تو بدهد و چون موسى نزد پدر آنان رفت و داستان خويش را باز گفت : پدرشان گفت : ديگر مترس [ و آسوده باش ] كه از ستمكاران رهايى يافتى ، و يكى از آن دو دختر به پدر [ پيشنهاد كرد و ] گفت : پدرجان از او بخواه تا براى تو كار كند كه او بهترين كسى است كه مىتوانى براى كارهاى خويش بگيرى ، هم برومند و تواناست ، و هم نيكرفتار و درستكردار » . « 1 » در اين باره مفسران چند گونه روايت پيش روى ما نهادهاند ، براى نمونه در تفسير ابن كثير « 2 » عمرو بن ميمون از عمر بن خطاب روايت كرده كه چون موسى به آبشخور مدين - كه چاهى بود - رسيد ، مردمى را ديد كه آب مىداشتند و چون كارشان پايان يافت ، درپوش چاه را - كه سنگى بزرگ بود و نهادن و برداشتن آن به ده مرد نياز داشت ، بر جاى خود نهادند . در اين هنگام موسى ، دو دختر را ديد كه گوسفندان خود را جمع و جور مىكنند ، پرسيد كه چه كار دارند و چون آنان داستان خويش را بازگفتند ، نزد چاه آمد ، يك تنه درپوش سنگين را برداشت و با يك دلو آبى كه از چاه كشيد همهء گوسفندان آن دو دختر را آب داد . اما چنان كه سيد قطب گفته است ، در اينباره به همهء آنچه مفسران گفته و چه بسا اغراق و گزافهگويى نيز
--> ( 1 ) . « وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ * فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ * فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ * قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ » ( سورهء قصص ، آيات 23 - 26 ) . ( 2 ) . مختصر تفسير ، ابن كثير ، 3 / 9 - 10 .