غياث الدين منصور دشتكي شيرازي

مقدمه 32

اشراق هياكل النور لكشف ظلمات شواكل الغرور

جزئيات اطّلاع نباشد ، چگونه مقدّمات آن را ترتيب مىدهد وكلّيات را از جزئيات انتزاع مىكند ؟ وفكر در چه چيز استعمال مىنمايد ؟ وچگونه از خيال چيزى را مىتواند گرفت ؟ وافادهء تفضيل متخيّله براي نفس چه خواهد بود ؟ وچگونه به فكر علم به نتيجة حاصل مىگردد ؟ علاوة بر آنكه متخيّله كه جسماني است چگونه نفس خود را ادراك مىنمايد ؟ وصورت مأخوذه از متخيّله در نفس كلّيه است وتو متخيّله ووهم خود را شخصي وجزئي ادراك مىنمايى ؟ گفتم كه مرا ارشاد كن ؛ خدا تو را از زمرهء أهل خير جزاى نيك دهد . گفت كه هر گاه دانستى كه ادراك نه به اثر است ونه به صورت ؛ پس بدان كه تعقّل حضور شئ است نزد ذات مجرّد از مادّه ؛ واگر خواهى بگو كه عدم غيبت شئ است از آن ذات ؛ وعبارت دوّم تمام‌تر است . زيرا كه شئ نزد نفس خود حاضر نيست ، امّا از آن غايب هم نيست . امّا نفس مجرّد وغير غايب از ذات خود است وبه قدر تجرّد ادراك ذات خود مىنمايد ؛ وآنچه از نفس غايب است واستحضار عين آن ممكن نيست مثل آسمان وزمين وأمثال آن ، صورت آنها را حاضر مىگرداند به اين نحو كه صور جزئيه در قوا حاضر مىشوند وصور كلّيه در ذات نفس . زيرا كه كلّيات در اجرام منطبع نمىتوانند شد وآنچه به حسب حقيقت مدرك است ، آن صورت حاضره است نه آنچه در خارج است ؛ واگر آن شئ خارج را مدرك گويند ، مجاز خواهد بود وذات نفس وبدن آن از نفس غايب نيست ؛ وچنانكه خيال از نفس غايب نيست ، صور خياليه نيز غايب نيست ونفس ادراك آنها را از راه حضور آنها مىنمايد ، نه از راه تمثّل آنها در نفس ذات ؛ وهر چند تجرّد نفس بيشتر باشد ، ادراك ذات خود را شديدتر وبيشتر مىكند ؛ وهر قدر تسلّطش بر بدن بيشتر باشد ، حضور قوا واجزاى بدن نزد أو شديدتر مىباشد . پس فرمود كه بدان كه علم كمال وجود است من حيث الوجود وموجب تكّثر