غياث الدين منصور دشتكي شيرازي
مقدمه 17
اشراق هياكل النور لكشف ظلمات شواكل الغرور
بازدارند تا خدا را ملاقاة نمايد وچنين كردند واين واقعه در أواخر سال پانصد وهشتاد وشش در قلعهء حلب اتّفاق افتاد ودر آن وقت شيخ سى وشش سأله بود ودر وقت وفات اين اشعار را گفت : قل لأصحابي رأوني ميّتا * فبكونى إذ رأوني حزنا لا تظنّونى بأنّى ميّت * ليس ذا الميّت واللّه أنا أنا عصفور وهذا قفصى * طرت عنه فيحلّ رهنا وأنا اليوم أباهي ملأ * وأرى اللّه عيانا بهنا وبعد از وفات أو در ظاهر شهر حلب دفن نمودند وديدند كه بر قبر أو نوشته بود : قد كان صاحب هذا القبر جوهرة * مكنونة قد براها اللّه من سرف فلم تكن تعرف الأيّام قيمته * فردّها غيرة منه إلى الصدف ويكى از فقهاى قزوين حكايت كرده است كه در بلاد روم در فصل زمستان در رباطى فرود آمدم وآوازى شنيدم كه كسى قرآن مىخواند . از خادم رباط پرسيدم كه كيست قرآن مىخواند ؟ گفت : شهاب سهروردى . گفتم كه : مدّتى است كه من آوازهء أو را شنيدهام وديدار أو را آرزومندم . مرا ببر به نزد أو . خادم گفت كه : كسى به نزد أو نمىرود ، امّا چون آفتاب بلند شد ، بيرون مىآيد وبه بأم مىرود ودر آفتاب مىنشيند وچون بيرون آمد ، أو را ببين . ومن در كنار صفّه منتظر نشستم تا وقتي كه بيرون آمد ، نمد سياهى پوشيده بود وكلاهى از همان نمد سياه بر سر داشت . من برخاستم وسلام كردم وگفتم كه : من قصد زيارة تو داشتم واز أو خواهش نمودم كه ساعتي با من در آن صفّه بنشيند . مصلّاى خود را در آنجا افكند ودر آنجا نشست ومن با أو سخن مىگفتم وأو در