أبو علي سينا
43
رسالة الطير ( با ترجمه ودوشرح سهلان ساوي 540 ق وشارح گمنام )
كه از مرتبهء انعام بازپستر بود . قال اللّه تعالى : « أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ » ( 7 / 180 ) امّا فرشته را قوّت شهوانى و غضبى نبود ، به استيلاء أو به مرتبه كمتر آيد . و بهائم را نفس ناطقه و قوّت عاقله و عامله نبود ، « 1 » تا بدان قوّت عاقله « 2 » ، نفس أو از مبادى منفعل شود . قوّت عامله أو بر ديگرى قوى ، مستولى باشد « 3 » ، تا بدان از مرتبهء خويش ، تا مرتبهء بلندتر رسد . متن قال الشّيخ : وارجع إلى رأس الحديث . فأقول « 4 » برزت طائفة تقتنص « 5 » فنصبوا الجبايل ورتّبوا الشّرك وهبأوا الطّعم وتواروا
--> ( 1 ) - يا . ( 2 ) - عامله . ( 3 ) - يا . ( 4 ) - عبارت داخل [ [ ] ] كه ترجمه خالص است تعلق به نسخه سپهسالار دارد . ( 5 ) - در اين نسخه ( سپهسالار ) تا « تقتنص » بيش نيست . [ [ گروهى بيرون آمدند تا صيد كنند ، دامها بگسترانيدند . وطعامها بساختند وصيادان پنهان شدند ومن در ميان گروهى از مرغان بودم كه آواز دادند وما را بخواندند ما نعمت وآسايش ديديم وياران خويش را ديديم گمان بخير برديم وهيچ نهمت ما را از قصد بدان جايگاه باز نداشت وما شتاب نموديم در آمدن بدان جايگاه ناگاه در دام افتاديم وحلقها در گردن ما افتاد ودام در پاى ما آويخت ودر بالهاى ما محكم شد وهر چند حركت پيش كرديم تا رهايى يابيم سختتر اندر دام افتاديم وكار بر ما سختتر بود پس تسليم كرديم خود را بهلاك ومشغول شد هر يكى از ما بدان چه نصيب أو بود از اندوه غافل شد از رنج برادر خويش واقبال كريم جمله بر حيله جستن ورهائى يافتن تا آنكه فراموش كرديم صورتها وكار خويش را وانس گرفتيم بدام وقفص وانس گرفتيم . باز آن پس من نگاه كردم روزى از آن قفص گروهى را ديدم از مرغان كه پر وبال خويش از قفص بيرون كرده بودند ومىپريدند ودر پايهاى ايشان اثر حلقهء دام ظاهر بود وآن حركت واثر بدان حد بود كه ايشان را از پريدن با مىداشت ونه بدان اندكى بود كه حيوة وپريدن صافي ومهنّا بود . چون من اين گروه را بدين حال ديدم . مرا با ياد آمد آنچه من از حال خود فراموش كرده بودم وآنچه من بدان الفت گرفته بودم . بر من منقص ( عيش - ظ ) شد . پس خواستم گشاده شوم از بسيارى اندوه كه مرا ياد آمد . يا از سوز بميرم پس از قفص آواز دام كه ايشان را كه نزديك آئيد به من تا مرا دلالت كنيد بر حيلت رهائى جستن وراحت يافتن پس ايشان را با ياد آمد حيلتها ومكررهاى صيّادان از نداى من ايشان را جز گريختن از جايگاه من ودورى جستن از من هيچ نيفزود پس سوگند دادم بر ايشان به رسم قديم وصحبت ديرينه نگاه داشته از شوائب بغض ونفاق وبا ايشان عهد وپيمان كردم با ايشان مرا استوار داشتند وشكّ وشبهت از ايشان دور شد وأيمن شدند از مكرر صيادان ، پس نزديك من آمدند ومن ايشان را از أحوال ايشان بپرسيدم مرا گفتند كه اين رنج كه تراست ما هم بدين گرفتار بوديم ونوميد شديم از رهائى يافتن وبا بلا واندوه ورنج انس گرفتيم پس تدبير كرديم ورهائى جستيم ويافتيم وحلقهء دام از گردن ما بيفتاد وقفس بگشادند وما بيرون آمديم . من گفتم مرا نيز رهائى دهيد . گفتند اگر ما بر رهائى دادن تو قادر بوديمى خود را در ابتدأ رهائى داديمى وطبيب بيمار شفا نتواند بود پس من جهد كردم وخود را از قفص بينداختم وبا ايشان بپريدم . مرا گفتند پيش تو بقعها است كه تو نجات نيابى واز بلا أيمن نشوى تا آن مسافت ميان تو وآن بقاع است قطع نكنى بر اثر ما بيا تا ترا نجاة دهيم وبراه راست ترا به مقصود رسانيم بس ما مىپريديم ميان دو كوه در واديهاى با آب وگياه وعمارت بسيار تا زين ميان بگذشتيم وبر سر كوه نخستين رسيدم پس هشت كوه بلند بگرديديم كه چشم غايت آن را دمى نمىيافت بعضي از اين همراهان گفتند كه هيچ امنى نيست الّا كه ما بشتابيم از اين كوهها بگذريم پس شتاب نمودم كه رنج كشيديم تا از شش كوه بگذشتيم به پريدن چون به هفتم رسيديم وقصد آن كرديم كه به أصل آن رسيم بعضي گفتند كه هيچ تواند بود كه ما يك چندى بياساييم كه ما را در اين سفر رنجهاى بسيار رسيد وميان ما وميان دشمنان ما راههاى دور است چه آهستگى كردن در طلب نجاة بهتر بود از شتاب نمودن كه آن شتاب از مقصود باز دارد . پس در سر كوه يك ساعت مقام كرديم آنجا بوستانها تازه وآراسته ديديم وآبادان . وبا درخت بسيار وجويهاى روان كه خواست كه عقل ما متحيّر شود از بهاء وزيبائى آن . وآنجا چندان درنگ كرديم كه بياسوديم . بعضي گفتند كه بشتابيد كه هيچ امن نيست چون احتياط وهيچ حصن نيست منيعتر از حزم وبد گمانى مقام در اين بقعت بسيار شد ودشمنان بر اثر مىآيند بيائيد تا از اين بقعت برويم چون بكوه هشتم رسيديم كوهى ديديم بغايت بلندى وطيور بودند آن كوه را كه ما هرگز از ايشان لطيفتر وخوشآوازتر ونيكوصورتتر وپاكيزهتر نديده بوديم واز ايشان چندان آبادي ولطف ديديم كه شرح وبيان آن بذكر نتوان كرد چون ميان ما وايشان انبساط حاصل آمد ما آن حقيقت حال را با ايشان بگفتيم ايشان ما را غمگسار كردند وبدان رنج ما تأسّف خوردند . وگفتند وراء اين كوه شهريست كه پادشاه آنجا نشيند وهر مظلوم كه حاجت خويش به دو بردارد وبرو توكّل كند انصاف بيابد پس ما با اين اشاره قصد شهر ملك كرديم وبدرگاه أو بايستاديم منتظر آنكه فرمان در رسد به دستوري دادن آيندگان پيش أو . پس فرمان فرو آمد ما را بر قصر پادشاه بردند ما صحنى ديديم كه صفت فراخاى آن نتواند كرد ، چون از آن درگذشتيم وحجاب برداشت صحنى ديگر ديديم كه از نيكويى ، آن أول را فراموش شد . وآن را خود دانستيم . چون به حجرهء پادشاه رسيديم وجمال وجلال پادشاه بر ما تافت مدهوش شديم وبه حالتي رسيديم كه قدرت آن نداشتيم كه به دو شكايت كنيم الّا كه أو بر سرّ ما مطلع شد وبه لطف خويش آرام وثبات را با ما داد . پس ما دلير شديم بر سخن گفتن با أو . وآن قصّهء خويش پيش أو عبارت كرديم پس گفت قادر نبود بر حلّ دام مگر آن كس كه بسته باشد ومن بايشان رسول فرستم كه ايشان را تكليف كند خشنود گردانيدن شما ودور گردانيدن بدى از شما بازگرديد شاد وبكام دل . پس ما در راه بازگشتيم با رسولان وبرادران من مرا مطالبت مىكردند كه حكايت بهاء وجلال پادشاه ما را برگو ، ومن وصفى موجز مىگفتم بدان مقدار كه مىتوانستم كه أو پادشاهى است كه هرگاه كه تصوّر كنى ، جمال بىفتح وكمالى بىنقص آن تمامى جز أو را نباشد هر جمال وكمال حقيقي كه هست أو راست وهر نقصى كه باشد حقيقي ومجازى أو ، در اوست . أو را از حسن روى واز جود وسخا است أو را هر كه خدمت كند سعادت تمام بيابد وهر كه از أو دور شود خاكسار شود در دنيا وآخرت . وبسيار دوستان بودند كه قصّهء من نشنيدند . مرا گفتند مگر عقلت بشوليده شده است يا نوعي امراض سوداوى ترا رنجور كرده است . وتو نپريدهاى كه عقلت پريده است وترا صيد كردهاند . آدمي چگونه پرد ومرغ چگونه سخن گويد . مگر مرا بر مزاج تو مستولى شده است وبدماغ يبوست ترا مطبوخ افتيمون بايد خورد وبگرمابه شدن وآب فاتر حوس نگاه داشتن وعادت بايد كرد نيلوفر بوئيدن وغذا موافق خوردن واز بيدارى وبيخوابى دورى جستن كه ما ترا در ايّام گذشته خردمند ديديم وخداى داند كه ما از جهت تو سخت رنجوريم اين وأمثال آن بسيار گويند واين اثر كه كند وبدترين سخنى آن بود كه ضايع شود واستغاثت به خداى تعالى است وتوكل بر وى . ] ]