عمر الخيام النيشابوري ( مترجم : قاسم انصاري )

4

رسالة جواباً لثلاث رسائل ( دورساله فلسفى )

صحرا ميراند . چهار شبانروز خلق بيرون آمد . تمامت را بداشتند ، زنان را از مردانشان جدا كردند . اى بسا پريوشان را كه از كنار شوهران بيرون ميكشيدند وخواهران را از برادران جدا ميكردند وفرزندان را از كنار مادران ميستدند ، واز غضب ابكار ، پدران ومادران را دل نگار . وفرمان رسانيدند كه بيرون چهار صد محترفه - كه تعيين كردند واز ميان مردان گزين - وبعضي كودكان از دختران وپسران كه به اسيرى براندند ، تمامت خلق را با زنان وفرزندان ايشان بكشتند وبر هيچ كس - از زن ومرد - ابقا نكردند . تمامت مرغزيان را بر لشكر وحشريان قسمت كردند . آنچ مجمل ميگويند ، نفرى را از لشكرى ، سيصد - چهار صد نفس رسيده بود كه بكشتند . شب را چندان كشته بودند كه كوهها پشته وصحرا از خون عزيزان آغشته گشت . چون لشكر بازگشت ، از سوراخها ونقبها ، هر كس كه خلاص يافته بود ، باز آمد ، وخلقي پنج هزار ، بار ديگر ، جمع شد . جماعتى از مغولان كه از عقب بودند ، برسيدند وحصّهء مردمكشى خواستند . تولى فرمود تا آن جماعت كه ديگر بار جمع شده بودند ، جهت مغولان ، به صحرا ، هر كس يك دامن غلّه ببرند ، تا بدين علّت ، بيشتر ايشان كه نجات يافته بودند ، به چاه فنا افكندند ، واز آنجا ، به راه نشابور ، روان شدند . هر كس را از صحرا روى باز پس نهاده بود واز مغولان در ميان راه گريخته ، مييافتند وميكشتند ، تا خلقي بسيار در اين جمله فرو شدند . سيّد عزّ الدّين نسّابه ، از سادات كبار بود وبه ورع وفضل