ابن الكلبي

153

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

« مذحج » ناميده مىشد ، جاى گرفت ، و قوم « مذحج » و وابستگان ايشان ( از ديگر قبائل ) او را مىپرستيدند . و قبيلهء « همدان » وى را ( يعنى : عمرو پسر لحى را ) أجابت كرد . پس « يعوق » را به « مالك » پسر « مرثد » پسر « جشم » پسر « حاشد » پسر « جشم » پسر « خيران » پسر « نوف » پسر « همدان » سپرد . پس در ديهى كه « خيوان » نام داشت پايدار شد ، ( و قوم ) « همدان » ، و همسايگان ايشان را ( سرزمين ) « يمن » به پرستش آن پرداختند . و قبيلهء « حمير » ( دعوت ) او را پذيره شد . وى « نسر » را به مردى از « ذي رعين » كه او را « معديكرب » مىگفتند بداد ( - سپرد ) . و در محلى از سرزمين « سباء » كه « بلخع » نام داشت نهاده شد ، و ( قوم ) « حمير » ، و پيوستگانش ( از ديگر أقوام ) او را مىپرستيدند . و همچنان در پرستش او پايدار بودند تا « ذو نواس » ايشان را به كيش « يهود » در آورد . پس همواره اين بتان پرستش مىشدند تا خداى پيامبر ( - صلى الله عليه و سلم - ) را برانگيخت ( - مبعوث فرمود ) و پيامبر به ويران ساختن آنها فرمان داد . « هشام » گفت : « كلبى » از « ابى صالح » از پسر « عباس » ما را حديث كرد كه پيامبر ( - عليه السلام - ) فرمود : آتش ( دوزخ ) برابر چشمم نمودار شد ، و عمرو [ پسر لحى ] را ديدم ، مردى كوتاه قد ، سرخ فام ، گربه چشم ( كبود چشم ) كه روده‌هايش را پشت سرش در آتش مىكشانيد . پرسيدم اين كه باشد ؟