ابن الكلبي

151

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

( ود ) را نگونسار ساخت و بشكست . [ و از جمله كساني كه « خالد » در آن روز بكشت ، مردى ] از « بنى عبد ود » بود كه او را « قطن » پسر « شريح » مىگفتند . پس چون مادرش بيامد [ و او را كشته يافت اشارت كرد ] و گفت : الا تلك المودة لا تدوم * و لا يبقى على الدهر النعيم ! و لا يبقى على الحدثان غفر * له ام بشاهقة رؤم ! [ 77 ] سپس گفت : يا جامعا ، جامع الأحشاء و الكبد ! * يا ليت أمك لم تولد و لم تلد ! [ 78 ] آنگاه خويشتن را به روى بر كشتهء پسر افكند و فريادى ( - شهقه‌اى ) بكشيد و بمرد . و نيز در اين جنگ ( - هنگامه ) « حسان » پسر « مصاد » پسر عم « أكيدر » فرمانفرماى « دومة الجندل » كشته شد ، و « خالد » بت را ويران ساخت . « كلبى » گفت : « مالك » پسر « حارث » را گفتم : « ود » را چنان به من بنما ( - وصف كن ) كه گويى خود بدان مىنگرم ، گفت : « تنديس ( - تمثال ) مردى بود از سترگ‌ترين مردان ( مردانى كه

--> [ 77 ] ترجمهء اين دو بيت اين است : « هان ( بأيد دانست ) كه اين دوستى ( دوستيها ) دير نمىپايد ، و بر اين روزگار خوشى و ناز و نعمت پايدار نيست ! « و هيچ بزغالهء كوهى در برابر پيشامد ( هاى ناگوار روزگار ) پايدار نمىماند ( با اينكه ) او را بر قلهء بلند ( كوهسار ) مادرى بس دلسوز و مهربان باشد . » [ 78 ] ترجمهء بيت بالا بر اين تقريب است : « اى فرا گيرنده ، فرا گيرندهء دل و جگرم ! اى كاشكى مادرت از مادر نمىزاييد ، و خود ( فرزند ) نمىزاد . »