ابن الكلبي

131

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

« ذو الخلصة » آمد ، و با تيرهاى ويژهء قرعه‌كشى داورى خواست . تيرى برآمد كه او را از خونخواهى باز مىداشت ، پس اين أبيات را بگفت . و پاره‌اى از مردم أبيات مذكور را ناروا به « امرؤ القيس » پسر « حجر كندى » نسبت مىدهند . ] و « خداش » پسر « زهير عامرى » به ياد او ( - بت ) خطاب به « عثعث » پسر « وحشى خثعمى » دربارهء پيمانى كه در ميان ايشان بوده ، و عثعث آن را درهم شكسته بود ، مىگويد : و ذكرته باللّه بيني و بينه * و ما بيننا من مدة لو تذكرا و بالمروة البيضاء يوم تبالة * و محبسة النعمان حيث تنصرا [ 49 ] پس چون رسول خداى ( - صلى الله عليه و سلم - ) « مكة » را بگشود ، و عرب يكسر إسلام آورد ، و نمايندگان ايشان ( از هر سو ) بر او وارد مىشدند ، « جرير » پسر « عبد الله » در حالي كه إسلام آورده بود به خدمتش رسيد ، پس پيامبر به او فرمود : اى « جرير » ! آيا خاطرم را از « ذو الخلصة » آسوده نمىدارى ؟ پاسخ داد : فرمانبردارم ! پس او را بدان سو گسيل داشت . وى برفت تا به قوم [ بنى ] احمس از قبيله « بجيله » رسيد و آنان را با خود بسوى « ذو الخلصة » برد . پس دو قبيلهء « خثعم » و « باهله » در پاسدارى آن ( - ذو الخلصة ) با وى بجنگيدند . جرير در آن روز صد مرد از قبيلهء « باهله » را كه جملگى پرده‌دار « ذو الخلصة » بودند بكشت

--> [ 49 ] ترجمهء دو بيت بالا بر اين تقريب است : « خدا را كه ميان من و او ، و پيمانى كه ميان ما تا مدتى معين بسته شده ، حكم و گواه است به ياد او آوردم ، كاشكى ( آن پيمان را ) به ياد مىآورد . « و او را به سنگ سپيد ( - مروهء بيضاء ) در روز تباله و به عزلتگاه نعمان ، آنجا كه دين ترسا گرفت ، يادآور شدم . »