الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
91
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
و فروش نميكردم و از موارد شبهه كناره گير بودم تا معرفت من در باره آن كامل شد و فرق ميان حلال و حرام را نيكو دانستم ، يك شب در خانه خود بودم و پاسى از شب گذشته بود كه كسى درب منزل كوفت شتابانه پشت در دويدم كافور خادم را ديدم كه فرستاده مولايم ابو الحسن بود و مرا خدمت آن حضرت دعوت كرد ؛ من جامه پوشيدم و خدمت او رسيدم و ديدم در پشت پرده با پسرش ابو محمد و خواهرش حكيمة گفتگو دارد چون نشستم فرمود اى بشر تو از سران انصارى و ولايت ائمه هميشه پشت در پشت در ميان شما بوده و شما مورد اعتماد ما خانواده هستند و من ميخواهم شرف يكى از اسرار امامت را بهره تو گردانم و تو را براى خريدن يك كنيزى گسيل دارم ، آن حضرت نامه اى به خط و زبان رومى نوشت و بست و مهر آن را به آن زد و كيسه زردى كه يك صد و هشت اشرفى در آن بود آورد آنها را به من داد ، فرمود اينها را بگير و برو بغداد و ظهر فلان روز در معبر نهر فرات حاضر شو در اطراف تو زورقهاى اسيران ميرسند و خريداران و وكلاء افسران منى عباس دور آنها را ميگيرند و جمعى از جوانان بغداد هم مىآيند ، چون چنين ديدى دورا دور بنده فروشى بنام عمر بن يزيد نخاس تا آخر روز پاس بده و چون كنيزى را كه صفات چنين و چنان دارد و دو پارچه حرير نازك پوشيده است براى فروش بيرون آورد از گشودن رو و لمس خريدار و اطاعت آنان سرباز زند و از پشت رو بند نازكى كه دارد بطالب خود بنگرد و در او تامل كند ، بنده فروش او را بزند و او به زبان رومى ناله و زارى كند و بدان كه ميگويد واى از هتك ستر من برخى از خريداران گويد من او را بسيصد دينار ميخرم زيرا عفت او باعث مزيد رغبت من شده در جوابش گويد به زبان عربى اگر در لباس سليمان و كرسى سلطنت او جلوه كنى من به تو رغبتى ندارم ملاحظه مال خود را داشته باش بنده فروش گويد چاره چيست ؟ بايد تو را فروخت ،