الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
54
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
8 - صقر بن ابى دلف گويد چون متوكل سيد ما ابى الحسن عليه السلام را بازداشت كرد من بدربار او رفتم تا از خبر او بپرسم گويد صاحب متوكل به من نگاهى كرد و دستور داد كه بر او وارد شوم مرا نزد او بردند ، به من گفت اى ابو مظفر چه كار دارى و براى چه آمدى ؟ گفتم خير است اى استاد ، گفت بنشين صقر گويد شروع بانجام مراجعات و كارهاى خود كرد و من در دل گفتم در آمدن اينجا خطا رفتم گويد مردم را از دور خود پراكنده كرد سپس دوباره گفت چه كار دارى و براى چه آمدى ؟ گفتم خير است ، گفت شايد آمدى از خبر مولايت بپرسى گفتم مولايم كيست مولاى من امير المؤمنين است ، گفت خاموش باش مولاى تو بر حق است از من نترسى براستى من با تو هم عقيدام گفتم حمد خدا را ، گفت ميخواهى او را ببينى ؟ گفتم آرى گفت بنشين تا پستچى بيرون رود گويد نشستم و چون او رفت بيك غلامى گفت دست صقر را بگير و او را بدان سرائى كه علوى زندانى است ببر و آنها را تنها بگذار مرا در آن سرا وارد كرد و بادست بيك خانه اى اشاره كرد وارد شدم و ديدم روى آن حضرت حصيرى نشسته است در برابر او گورى كنده است گويد سلام كردم و به من جواب سلام داد و دستور داد نشستم و فرمود اى صقر چه تو را اينجا آورد ؟ عرضكردم اى سيد من آمدم خبرى از شما بگيرم گويد بدان قبر نگريستم و گريستم سپس به من نگاه كرد و فرمود غم مخور هرگز بما بدى نتوانند كرد گفتم حمد خدا را عرضكردم اى آقايم حديثى از پيغمبر ( ص ) روايت شده است كه