الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
46
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
شيعيان و زوار من گردد در اين محل غريبى من هلا هر كس در اين دار غربتم مرا در طوس زيارت كند روز قيامت همدرجه من باشد و آمرزيده گردد سپس بعد از فراغت دعبل از خواندن قصيده حضرت رضا برخاست و به او دستور داد از جاى خود برنخيزد و درون خانه رفت چون ساعتى گذشت خادم حضرت صد دينار اشرفى سكه رضا آورد و به او داد و گفت مولايم به تو ميفرمايد اين وجه را در نفقه راه خود بگذار . دعبل عرض كرد به خدا براى اين وجه نيامدم و براى آن اين قصيده را نگفتم كه صله اى دريافت كنم و آن پول را رد كرد و جامه اى از جامههاى حضرت رضا در خواست كرد براى تبرك و تشرف و حضرت رضا يك جبه خز با همان كيسهء دينار براى او فرستاد و بخادم فرمود به او بگو مولايت ميفرمايد اين پول را بگير كه بدان نيازمند ميشوى و ديگر در بارهء آن به من مراجعه مكن . دعبل كيسه زر و جبه را گرفت و برگشت و با كاروانى از مرو كوچ كرد و چون به ميان قوهان ( شهرى بوده نزديك نيشابور ) نزديك شدند دزدانى بر كاروان زدند و آنها را اسير كردند و كت بستند و دعبل را هم كت بستند و كاروان هر چه داشتند به تصرف دزدان در آمد و آن اموال را ميان خود تقسيم كردند و يكى از آن مردم در اين ميان بشعر دعبل تمثل جست كه گويد : « مىبينم فىء آنها در ديگران تقسيم مىشود - و دست خودشان از فىء خودشان خالى است » دعبل آن را شنيده گفت اين شعر از آن كيست ؟ گفت از مردى خزاعى است كه او را دعبل بن على گويند ، دعبل گفت من همان دعبل هستم كه گويندهء قصيده اى ميباشم كه اين يكى از اشعار آنست ، آن مرد جستى زد نزد رئيس دزدان كه سر تل به نماز مشغول بود و از شيعيان بود و به او خبر دعبل را داد ، رئيس خودش آمد و بالاى سر دعبل ايستاد و گفت تو دعبل هستى ؟