الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

140

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

گرديد و چون به هوش آمد عرضكرد تو را به خدا و حرمت جدت قسم مىدهم كه يكپارچه به من لطف كنى تا در آن كفن شوم مولاى دست زير مسند كرد و سيزده درهم بيرون آورد و به او داد و فرمود جز اين را هزينه مكن كه تو از آنچه خواستى تجاوز نكنى و بدرستى كه خداى تبارك و تعالى اجر نيكوكاران را ضايع نكند سعد گويد در بازگشت از خدمت مولاى خود سه فرسخ به شهر حلوان احمد بن اسحق تب كرد و چون وارد حلوان شديم و در يكى از كاروانسراهاى آن فرود آمديم احمد بن اسحق يكى از همشهريان خود را كه در آنجا متوطن بود خواست سپس فرمود امشب از نزد من بيرون رويد و مرا تنها بگذاريد ما از نزد او برگشتيم و هر كدام به آسايشگاه خود رفتيم سعد گويد نزديك صبح كه شد فكرى بسر من افتاد و چون چشم گشودم كافور خادم مولاى خود ابى محمد عليه السلام را ديدم كه ميگفت احسن الله بالخير عزاكم و جبر بالمحبوب رزيتكم ما از غسل و كفن رفيق شما فارغ شديم براى دفن برخيزيد زيرا او مقامش نزد آقاى شما از همه شما گرامىتر است سپس از چشم ما غايب شد و ما با گريه و ناله بر بالين او حاضر شديم و حق او را ادا كرديم و از كارش فارغ شديم 23 - ابو جعفر محمد بن على بن ابراهيم بن مهزيار گويد پدرم از قول جدم ابراهيم مهزيار نقل ميكرد كه ميگفت من در بستر خود خواب بودم در خواب ديدم گوينده اى ميگويد به حج برو زيرا صاحب الزمان خود را خواهى ديد ، ابراهيم بن مهزيار گويد من خوشحال و خرم از خواب بيدار شدم و به نماز