الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
138
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
چرا در جوابش نگفتى مگر رسول خدا نفرموده است بعد از من سى سال دوران خلافت است و اين سى سال مدت عمر چهار خليفه راشدين است بعقيده شما ، و چاره نداشت جز آنكه تصديق كند پس ميگفتى چنانچه رسول خدا ميدانست كه خلافت پس از او از آن ابى بكر است آيا ميدانست كه پس از ابى بكر از آن عمر است و بعد از آن عثمانست و بعد از عثمان از آن على است بناچار ميگفت آرى چون اين مطلب تصديق ميكرد ميگفتى پس بر رسول خدا لازم بود كه همه اين چهار نفر را به ترتيب بغار برد و بر آن سه نفر ديگر هم بترسد چنان كه بر ابو بكر ترسيد و قدر اين سه را خوار نكند بواسطه واگذاشتن آنها و امتياز ابو بكر ببردن او با خود اينكه گفت بگو بدانم صديق و فاروق بدلخواه اسلام آوردند يا باكراه چرا نگفتى از روى طمع اسلام آوردند زيرا آنها با يهود نشست و برخاست داشتند و با آنها از تورات و ساير كتب گذشته كه پيشگوئى از ظهور پيغمبر و عواقب كار او را متعرض بودهاند خبر گرفته بودند كه محمد بر عرب مسلط شود چنانچه بخت نصر بر بنى اسرائيل مسلط شد و بناچار محمد بر عرب پيروز شود چنانچه بخت نصر بر بنى اسرائيل پيروز شد و مقصودشان اين بود كه محمد جنبه سلطنت دارد و در دعواى نبوت خود كاذبست اين دو آمدند حضور محمد ( ص ) و با او در اداى كلمه اشهد ان لا إله الا الله همراهى كردند و با او بيعت كردند بطمع آنكه چون كار او استقرار يافت و بمقامى رسيد هر كدام حاكم شهرستانها شوند و چون بعد از تسلط پيغمبر از رسيدن به اين مقصد نوميد شدند نقاب بر چهره افكندند با عدهء از همگنان منافق خود بالاى گردنه معروف رفتند تا پيغمبر را بكشند و خداى عز و جل كينه آنها را دفع كرد و خشمگين برگشتند و بخيرى نرسيدند چنانچه طلحه و زير هم آمدند خدمت على و با او بطمع