الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
127
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
پرسش كردم كه چرا در ميان مردم همدان اين يك فاميل شيعه شدند « 1 » ؛ يكى از پيره مردان آنها كه ظاهر الصلاح بود و چهره دينى داشت به من گفت سبب اينست كه جد ما راشد كه بوى نسبت دار ؟ ؟ به حج رفته بود و گفته است كه چون از حج برميگشتم و چند منزل در بيابان طى كرده بودند ميل كرده بود از راحله خود فرود آيد و پياده برود چون مقدار زيادى پياده رفتم خسته شدم و خوابم گرفت با خود گفتم يك خوابى ميكنم و استراحت مىنمايم تا آخر قافله برسد برميخيزم گويد بخواب رفتم بيدار نشدم مگر از تابش آفتاب روز بعد تنها و وحشت زده از خواب برخاستم و راه را نميدانستم و اثرى از كاروان نبود گفتم بيك طرف راه مىافتم اندكى راه رفتم و به زمين سبز و خرمى رسيدم كه گويا تازه باران باريده بود و خاكى خوشبو داشت در پهناى اين بيابان نگاه كردم قصرى به نظر آوردم كه چون شمشير برهنه ميدرخشيد ، گفتم كاش ميدانستم اين قصر چيست ؟ كه نه آن را ديدم و نه شنيدم بسوى آن شتافتم و چون بدر قصر رسيدم و دو خادم سفيدرو ديدم به آنها سلام دادم و آنها بگرمى جواب دادند و گفتند بنشين خدا براى تو خير خواسته است يكى از آنها برخاست درون قصر رفت و كمى بعد برگشت و گفت برخيز و درون بيا ، من وارد شدم قصرى ديدم كه از آن ساختمانى بهتر و روشنتر نديده بودم خادم پيش افتاد و پرده اطاقى را بالا زد و گفت بفرما من وارد شدم جوانى در ميان اطاق نشسته بود و بالاى سرش از سقف شمشير بلندى آويخته بود كه نزديك بود نوكش بسر آن جوان برخورد كند و آن جوان چون ماه شب چهارده در تاريكى ميدرخشيد من سلام كردم و با لطف و گرمى جواب داد و فرمود ميدانى من چه
--> « 1 » معلوم مىشود در آن تاريخ كه اوائل قرن چهارم اسلامى بوده است هنوز مذهب عمومى مردم همدان همان مذهب تسنن بوده و بعد بتدريج همه شيعه شدند و قرنها است كه همدان يكى از شهرهاى شيعه نشين است