الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
95
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
ديدار ابى محمد از خود ميباشى بگو اشهد ان لا إله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله چون اين كلمه را گفتم سيده النساء مرا به سينه خود چسبانيد و دلم را خوش كرد و فرمود اكنون انتظار ديدار ابى محمد را داشته باش كه من او را نزد تو روانه ميكنم من از خواب بيدار شدم و ميگفتم وا شوقاه براى ديدار ابى محمد چون شب آينده رسيد ابو محمد بخوابم آمد و او را ديدم گويا گفتم اى دوست عزيزم به من جفا كردى پس از آن كه همه دل مرا بعشق خود مبتلا كردى ، فرمود تا خير من براى شرك تو بود حال كه اسلام آوردى هر شب از تو ديدن كنم تا وقتى خدا وصال عيانى را ميسر كرد و بعد از آن ديگر ديدار او تا كنون از من قطع نشده بشر گويد به او گفتم چگونه در ميان اسيران افتادى ؟ گفت - يك شب ابى محمد به من گفت جدت لشكرى بجنك مسلمانان در فلان روز گسيل ميدارد و خود هم دنبال آنها ميرود و لازمست به صورت كنيزان درآئى و بطور ناشناس با جمعى كنيزكان از فلان راه به روى من عمل كردم و پيشقراولان لشكر اسلام بما برخوردند تا كارم باينجا رسيد كه ديدى و شنيدى و تا كنون كسى نفهميده است كه من دختر قيصر روم جز تو كه خودم برايت نقل كردم و آن شيخى كه من درسهم غنيمت او افتادم نامم را پرسيد من پنهان داشتم و گفتم نامم نرجس است گفت بنام كنيزان ماند گفتم عجب دارم كه تو رومى هستى و به زبان عربى سخن ميكنى ؟ گفت جدم بسيار در آموختن ادبيات به من حريص بود و زنى كه مترجم عربى بود گماشت تا هر صبح و شام نزد من مىآمد و به من عربى مىآموخت تا زبانم بر آن عادت كرد . بشر گويد چون او را بسر من راى رسانيدم و خدمت امام