الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

9

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

قصد سوء دارد با شمشير خودش او را ميكشيم آن مرد دربان به او اذن دخول داد و خود پيغمبر برخاست و در دهليز خانه به او برخورد و دامنهاى ردايش را بدست پيچيد و به سختى او را كشيد و فرمود يا بن الخطاب براى چه آمده اى ؟ به خدا من ميدانم به خانه نرسى مگر آنكه خدا عذاب كوبنده اى بر تو نازل كند عمر عرضكرد يا رسول الله آمده‌ام ايمان به خدا و رسول و آنچه از خدا آوردهء بياورم ، گويد رسول خدا تكبيرى گفت كه ياران وى درون خانه دانستند عمر مسلمان شده از آن خانه كه بيرون آمدند آنچه از ايمان در دل داشتند نزد آنها عزيز شد زيرا عمر و حمزه ايمان آورده بودند و ميدانستند كه رسول خدا را از دشمنانش محافظت ميكنند و انتقام او را ميگيرند . روات مدينه اسلام عمر را چنين نقل كرده‌اند . . . ابن اسحق گويد نافع مولاى عبد الله بن عمر از ابن عمر براى من حديث كرد و گفت چون پدرم عمر اسلام آورد ، پرسيد كدام مردان قريش خبرگزارترند جواب شنيد كه جميل بن معمر جمحى . گويد فردا صبح نزد او رفت عبد الله بن عمر گويد من هم دنبال او رفتم و ببينم چه مىكند من بچه بودم ولى هر چه ميديدم مىفهميدم پدرم نزد او رسيد و به او گفت اى جميل ميدانى كه من مسلمان شدم و در دين محمّد وارد شدم ؟ گويد به خدا هنوز برنگشته بود كه جميل برخاست و عباكشان در حالى كه من و عمر هم دنبالش بوديم خود را بدر مسجد رسانيد بآواز بلند بقبائل قريش كه اطراف در خانه كعبه در محافل خود جمع بودند اعلام كرد كه عمر بن خطاب از دين بيرون شده عمر از پشت سرش فرياد ميكشيد دروغ ميگويد من مسلمان شدم و گواهم كه جز خداى يگانه معبودى نيست و محمّد بنده و فرستاده او است ، گويد همه از جا جستند و دور او را گرفتند و با او ستيزه كردند و او هم با آنها ستيزه كرد تا آفتاب بالاى سر آنها رسيد گويد خسته شد و نشست و ميگفت هر چه خواهيد بكنيد به خدا اگر ما سيصد تن بوديم شهر مكه جاى ما بود يا جاى شما ، گويد در اين ميان شيخى از قريشيان كه حله يمانى و پيراهن حاشيه دارى بر تن داشت آمد بالاى سر آنها ايستاد و گفت چه كار داريد ؟ گفتند عمر از دين برگشته گفت ديگر چه ؟ مرديست به اختيار خود مذهبى را پيروى كرده چه ميخواهيد ؟ گمان داريد بنى عدى بن كعب هم قبيله خود را بشما تسليم ميكنند بدون گفتگو اين مرد را واگذاريد گويد به خدا مانند جامه اى كه از تن بكنند از او كنار شدند . گويد بعد از هجرت بمدينه بپدرم گفتم آنكه مردم را آن روز كه در مكه مسلمان شدى و با تو جنك ميكردند از دور تو متفرق كرد كى بود ؟ گفت پسر جان عاص بن وائل سهمى بود . موضوع احساسى بودن و تهور عمر از سراپاى داستان مسلمان شدن او هويداست .