الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

8

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

گشتى بنى عبد مناف ميگذارند روى زمين باشى ؟ خوبست به روى خانواده خود را اصلاح كنى ، عمر گفت كدام خانواده‌ام ؟ گفت داماد و عموزاده ات سعيد بن زيد بن عمرو و خواهرت فاطمه دختر خطاب كه به خدا هر دو مسلمانند و پيرو دين محمّد صلَّى الله عليه و آله برو آنها را باش ، گويد عمر به قصد خواهر و داماد خود برگشت ، هنگامى بر آنها در آمد كه خباب بن ارت كتابچه سورهء طه را به آنها مىآموخت چون احساس ورود عمر را كردند خباب زير رختخواب يا گوشه اى از اطلاق پنهان شده و فاطمه هم كتابچه را زير ران خود نهاد عمر در پشت در خانه آواز خباب را شنيده بود و چون وارد شد گفت اين پت و پت كه شنيدم چه بود ؟ گفتند اشتباه كردى چيزى نشنيدى ، گفت چرا به خدا به من خبر رسيده كه شما پيرو دين محمّد شديد و داماد خود سعيد بن زيد را زير مشت گرفت و خواهرش فاطمه دختر خطاب برخاست جلوش را بگيرد و از شوهرش او را باز دارد او را زد و سرش را شكست چون اين كار را كرد خواهر و دامادش گفتند آرى ما هر دو مسلمانيم و به خدا و رسولش ايمان داريم هر چه ميخواهى بكن عمر چون اين صراحت را از خواهر خود ديد و خونى را كه از سرش ميريخت نگريست بر جاى خشك شد و بخواهرش گفت آن كتابچه كه ميخوانديد به من بده تا بنگرم كه محمّد چه آياتى آورده ، عمر نويسنده بود چون اين را گفت خواهرش پاسخ داد از تو ميترسم آن را نابود كنى گفت نترس بمعبودان خود سوگند ياد كرد كه آن را بخواند و به او رد كند چون چنين گفت فاطمه طمع كرد كه مسلمان شود و گفت برادر جان تو نجاست شرك دارى و اين قرآن است و جز پاك و طاهر نميتواند بدان دست زند عمر برخاست غسل كرد و خواهرش كتابچه را به او داد سورهء طه در آن بود آن را خواند و چون آيات اول آن را قرائت كرد گفت چه اندازه اين سخن نيكو است و گرامى است چون خباب اين سخن را شنيد از مخفىگاه خود بيرون آمد و گفت اى عمر من اميدوارم كه خدا دعاى پيغمبر را در باره خصوص تو مستجاب كرده باشد چون ديروز شنيدم كه ميفرمود بار خدايا اسلام را بابى الحكم بن هشام يا بعمر بن خطاب تأييد كن اى عمر بيا با خدا باش عمر در اين وقت به خباب گفت مرا بمحمد رهبرى كن تا خدمت او آيم و مسلمان شوم خباب عرض كرد كه او نزد كوه صفا در خانه ايست و چند تن از اصحابش هم با او هستند عمر شمشير بست به قصد رسول خدا و اصحابش بيرون شد و در آن خانه را زد چون آوازش را شنيدند يكى از اصحاب رسول خدا پشت در آمد و از روزنه در نگاه كرد و او را با شمشير بسته ديد و هراسناك نزد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله برگشت و عرضكرد يا رسول الله اين عمر بن خطابست كه شمشير بسته است حمزة بن عبد المطلب گفت اجازه دهيد بيايد اگر قصد خير دارد به او بذل كنيم و اگر