الشيخ الصدوق ( مترجم : پهلوان )
356
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
ابو طالب مىگويد : ما زير درخت بزرگى در نزديكى راهب فرود آمديم ، آن درخت شاخههاى كمى داشت و ميوهاى بر آن نبود و كاروانيان به زير آن درخت فرود آمدند و چون رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم به زير آن فرود آمد ، درخت به جنبش آمد و شاخههايش را بر رسول خدا افكند و سه نوع ميوه داد دو نوع تابستانى و يك نوع زمستانى و همه كسانى كه با ما بودند از آن متعجّب شدند و چون بحيراى راهب آن را ديد ، رفت و براى رسول اكرم غذايى به اندازهء او آورد . سپس آمد و گفت : سرپرست اين نوجوان كيست ؟ گفتم : من ، گفت : چه نسبتى با او دارى ؟ گفتم : من عموى او هستم ، گفت : او عموهايى دارد تو كدام عموى او هستى ؟ گفتم : من برادر پدر او هستم و مادرمان هم يكى است ، گفت : گواهى مىدهم كه او همان است و الَّا من بحيرا نيستم ، سپس گفت : اى مرد ! آيا اجازه مىدهى كه اين غذا را به نزد او ببرم تا بخورد ؟ گفتم : ببر ، و پيامبر را ديدم كه آن كار را خوش نداشت ، متوجّه پيامبر شدم و گفتم : فرزندم ! مردى است كه دوست دارد تو را اكرام كند ، پس از غذاى او بخور ، فرمود : آيا اين غذاى من