الشيخ الصدوق ( مترجم : پهلوان )

282

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

گفت : شترها را نگه داريد ، سپس فرياد زد : اى يعقوب ! اى يعقوب ! مرد نابيناى بلند قامت و نيكو منظرى در حالى كه دستش به ديوار بود پيش آمد ، مرد به او گفت : آيا تو يعقوبى ؟ گفت : آرى ، آنگاه پيام يوسف را به دو رسانيد . فرمود : يعقوب بيهوش بر زمين افتاد و چون به هوش آمد گفت : اى اعرابى ! آيا از خداى تعالى حاجتى دارى ؟ گفت : آرى ، من مردى ثروتمندم و زنم دختر عموى من است و تا كنون فرزندى برايم نزائيده است ، دوست دارم دعا كنى تا خداوند فرزندى به من عطا كند . فرمود : يعقوب وضو ساخت و دو ركعت نماز گزارد سپس به درگاه خداى تعالى دعا كرد و زنش چهار شكم يا فرمود شش شكم حامله شد و هر بار نيز دو قلو زائيد . پس يعقوب مىدانست كه يوسف نمرده و زنده است و خداى تعالى پس از يك دوره غيبت او را به زودى ظاهر مىسازد و به فرزندانش مىگفت : من از جانب خداوند چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد ( 1 ) و خاندان و خويشانش به واسطهء آنكه از يوسف ياد مىكرد او را خرفت مىشمردند تا آنگاه كه بوى يوسف را استشمام كرد و گفت : من بوى يوسف را مىيابم اگر مرا كم عقل و نادان ندانيد ،

--> ( 1 ) يوسف : 98 .